عصر رفتیم هایپر استار ...خدایا خداوندا تو رو به این شب جمعه قسم می دهم که وقتی به من بچه بده که سخاوت قلبم بیشتر شده باشه ...توی هایپر از این بستنی خارجکی ها ایس رول ها باکلاس می فروختن هر 5 رول حدود 100 تا 140 و من ایستادم نگاه کردم اما خدا شاهده ذره ای وجودش رو نداشتم که بخواهم بخرم ! برای همین با رضا گفتیم اگر بچه داشتیم ایا میشد به درخواست خریدش نه بگیم ؟ واضحا نه ...اصلا بچه می توانه مثل ما خوشتن داری داشته باشه و بفهمه واقعا ارزشش رو نداره ؟
بعد هم یه چرخی توی طبقات زدیم ...یه مانتو دیدم سوزن دوزی شده و کار دست 1700 ناقابل
خون واضحا از همون دری که امده بودم رفتم
بابا برادر من لباس عروس من شد 1600 ! چه خبره ؟
بعد هم رفتیم شهر کتاب و دقیقا 45 دقیقه میخ شدیم روی کتابا ...رضا رو یکی باید با کتک می کشید بیرون یه کتاب پیدا کرده بود می خواست ببینه ارزش خرید داره اخه 260 بود ...در نتیجه ...کل صفحات مربوطه رو خواند و بعد دید نه چیزی براش نداره ....
اخر سرم یه دونه بستنی پیچی به قیمت 15 تومن برای من خریدیم و به خانه ی خویش برگشتیم و از اون وقت مداوما میگیم ...وای خوبه ما برای عید چیزی نمی خواهیم اما خدایی خیابان ها شلوغی عید و هیجان خرید نداره .
+خدایا دوست دارم خواهش میکنم مراقبم باش ...خواهش میکنم منو ببخش و خیلی مراقبم باش و خوشجالم کن ...میدونم که میدونی چقدر لازمش دارم !
+یک عدد فندوق دیدیم ...با رضا و غش و ضعف و بعد حساب کردیم یه بچه چقدر چیزهای مختلف برای عید نیاز داره .








