روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

عاقا یک اشتباه محاسباتی بد رخ داده ...من فکر میکردم اسفند 4 هفته است و یک هفته ی اخر در جریان پیچش قرار میگیره اما الان فهمیدم 5 هفته است ...من بغض الود رو درک بفرمایید لطفا ... یازذه هفته ی کاری و تا پایان سال مانده و سه ماه کامل هنوز تا تابستان داریم ... ... خداوندا صبر جمیل عنایت بفرما .

تازه نگم براتون که 18تا نشانه ی دیگر هم مانده ...

هفتا غول ریاضی

و خدایی که در این نزدیکیست .

+در بی انگیزگی مطلق هستم میدونم به فرض اینکه کابینت هم بزنیم یا ماشین هم بخریم بعدش یک رویای دیگه ....زندگی یادم داده روزگار بدون رویا پردازی پوچه تو هی باید بدوی بدوی و وقتی رسیدی بگی این بود ؟ ای بابا ...دو سال پیش این روزها دقیقا عید مبعث توی خیابان بودم و با بغض از پیامبر می خواستم کارم درست بشه ...دو سال گذشت ...یک روزی در عیدی می خواستم کار رضا درست بشه ...یک روزی می خواستم ازدواج کنم ...یک روزی می خواستم ...هر روز چیزی رو می خواهیم و با چیزی سرگرم هستیم ...برای همینه مدتهاست از خدا نخواستم مادر بشم ...میشم به وقتش ...دن یاهم همون شهر بازی پینکیو هست .... ما هم با یک سیب جلوی صورتمون مثلا ...داریم می بریم ...

خدا عاقبت همه رو بخیر کند ان شا الله ...

شنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۱ ۶:۳۹ ب.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو