یک اتفاق عجیبه در من هست ...
امروز از صبح نفس تنگی ...خفگی و فشار روی قلبم ...اما الان خیلی بهترم انگار اصلا نبوده ...
چرا ؟!
خدایا ما در برابر عظمت و بزرگی دنیای تو به اندازه یک غباریم ...همان قدر بی اهمیت اما به نظر مون دنبا حول محور ما می چرخه ...تک تک ما این احساس رو داریم ...خدایا به زندگی هامون ارامش رو بده ...امشب به بابام گفتم من محل کارت رو بلد نیستم اگر زلزله من نمیدونم کجا دنبالت بگردم ...
اول گفت تو خودت زیر اواری اما بعد ادرس رو داد ...
چهارشنبه به کلاسم نگاه میکردم و می گفتم اگر زلزله بیاد کدوم رو نجات بدهم !؟ چطوری نجات بدهم ؟! این شش ساله های بی پناهم حتی مانور زلزله رو بلد نیستن ...چه کنم ؟ چه کنم ؟! اصلا اون لحظه به شرط اینکه خودم بتوانم فرار کنم می مونم مدرسه و بچه ها رو دست مادرهاشون می دهم یا برای مادر خودم می دو ام !؟
چه جهنمی بشه اون زمان ...
خدایا تو بزرگی و مهربان ...به قلب ادمهایی که هنوز زیر اوار هستن ارامش بده ...به قلب بازمانده ها صبر ...خدایا ...چقدر تو قدرتمندی ...بگذر از ما و ما رو با سختی ازمایش نکن که در سختی به محبت خودت پناه می اریم ...








