امشب شب ارزوهاست ...
قبلا چقدر مذهبی تر بودم ....
امشب دعا کنیم خدا به ما بنده هاش فرصت بندگی بده ...
+روی ساق پام بزرگ و وسیع کبود شده ...با کبودی مچ دستم و ورم های یک باره دستم باید نگرانش باشم اما نیستم ...چرا چون کسی پام رو به این دنیا زنجیر نکرده ...میگما کوچولو خون به جیگرم کردی چرا نمی ایی ؟ امشب از خدا بخواهمت ؟! دوستی حرف زیبایی زد گفت اگر تو خواب بهت وعده اش رو دادند دیگه حرفی درموردش نزد ...این خاندان بد قول نمی شوند ...درست اما من بی طاقت میشم ؟! اما صحبت اوردن یکی به دنیامون هست ...
+قبلا از ریز و درشت زندگی لذت می بردم ...عادت بسیار خوبی بود ...الان اما کمرنگ ترم ...دلتنگ ترم ...دیگه مثل سابق نیستم که به نفس کشیدنی شاد بشم ...اینقدر توی نا امیدی دویدن و نرسیدن غرقیم که به خودم حق میدهم ...
+فردا باید خونه رو مرتب کنم ...کاش هوا یکم تمیز بشه بریم بیرون ...کاش یه ماشین داشتیم که گاهی میرفتیم بیرون ...کاش و ای کاش های زیاد !








