خوابهام یه دنیای ناب هستند... صبح با افنجار درد رحمم و دوره زودتر از موعد بیدار شدم و هنوز در بخشی از خوابم هستم که برف باریده بود و ما در یک دشت بزرگ قدم می زدیم... نور خورشید رو به یاد می ارم و حس خوبی که داشتم را...
عمیقا منتظر تابستان هستم تا نخواهم هفته ها رو بشمارم...
این هفته میخواهم ارزشیابی بگیرم 😥 و در حال جنگیدن بارهمکارها هستم که مگر میشه بچه ها ندونند...مگه میشه به اولیا نگفت.... واقعا روانی اند...
ما و ارزوهایی که یکی یکی می میرند.... کی درست میشه؟
باید خونه رو تمیز کنم... باید زندگی کردن رو به یاد بیارم... باید گاهی کنار بخاری با ماگ چای و کتابم کز کنم و از همه ی دنیا جدا بشم....
جمعه نهم دی ۱۴۰۱ ۱۰:۷ ق.ظ ...








