دل و دماغ کافی برای سابیدن خونه ندارم ...یکم ظرف هست اخر شب می شورم ...گاز تمیز هست و خونه رو چهارشنبه گردگیری و جارو کشیدم و دستشویی رو شستم و بعد از نهار هم لباس ها رو چپاندم توی کشو
امیدوارم به این حس تاریکی وجودم غلبه کنم ...با اینکه خورشید رو دوست ندارم و بیشتر وقتا دوست دارم یک خفاش توی یک اتاق تاریک باشم اما مطمینم نبود دایمی نور و سرماخوردگی طولانی و توی خونه بودن مداومی که این مدت داشتم اینطوری بد قلقم کرده ...امروز یک ظرف دیدم گفتم چقدر خوشگله ...رضا گفت اره اما به خونه ی خواهرم می اد تا ما ...
همین جرقه ی کوچیک باعث شد اشک هام بچکه ...چلیک چلیک ...گفتم دولت به من سهام عدالت داده و سود پولم تمامش میتوانه این ظرف بشه چرا نباید بخرمش ...رضا می گفت من کی گفتم نخرش ...من گفتم سلیقه ی من نیست ...سبک خونه ی ما نیست ...
بعد دیدم حق با اونه من چقدر نازک نارنجی شدم ...
مامانم شنبه ان شاالله میره خونه خاله جانم ...گفتم دوشنبه اگر عمری باشه منم از محل کارم می ام انجا ...گفت باشه اینطوری میتوانم شب شهادت حضرت زهرا حرم باشم اما به شرط اینکه صاحب خونه دعوتم کنه ...خیلی دوست دارم برم ...
گفتم که دوست دارم بعد از مرگم یه سره قناری مثل مه نگار بشم و توی اون حرم بمونم ...حالا ان شا الله بشه ...
+طرح درس فردا رو نوشتم مجبورم دیکته بگم اما...کاش یادم بمونه این فسقلی ها چقدر دلشون برای دوست هاشون تنگ شده و یک زمان خوبی برای این موضوع بدهم تا با دوست هاشون تعریف کنند ... هرچند هواشناسی گوگلم میگم فردا بارانی هست ...امیدوارم بارانی نباشه تا این فسقلی ها بتوانند توی حیاط بازی کنند ... دنیا خیلی با این دهه نودی ها داره بد تا میکنه ...حق شون این نیست ....انگار مضرب های سه گانه تسلا حقیقت داره ...ده شصتی های بی نوا و حالا دهه نودی های بی پناه ...خدا کنه دنیا براشون قشنگ تر بشه ...
+خودم رو مهمون یک ظرف بزرگ سیب زمین سرخ شده و یک انیمیشن کردم ...امیدوارم کمی کمی کمی بهتر بشم ...








