یک عدد خانم معلم چشم به تابلوی شاخص الودگی هستم . میان زمین و اسمون و نمیدونم فردا مجازی هستیم یا حقیقی ...کاش هفته ی اینده هم کاملا مجازی باشیم و یکم نفس بکشیم از ازدحام بچه ها هرچند خدایی هم یک نیم هفته ی تعطیل دلنشین بود !
البته اگر طبق عرف و حقیقت باشه فردا هم باید تعطیل بشه ...
دیشب الودگی به اوج رسیده بود نصفه شب با حس عمیقی از خفگی بیدار شدم ...احساس کردم نفس کشیدن محاله و به قلبم فشار می امد ...الان یک باره کف و عضله منتهی به شصت هر دو دستم ورم کرد و کبود شد .
خیلی ترسناک بود ...تمامش برای استرس مدرسه و این مدیر ...هست ...رضا گفت هرطوری شده امسال داخل سامانه انتقال ثبت نام کن و از این مدرسه برو - واقعا با سلامت روانم داره بازی میشه تمامش هم سر قانون احمقانه ای به اسم هماهنگی پایه ها هست .
+این اخر هفته عهد کردم نگذارم خونه به حد فاجعه برسه انصافا خیلی بهتر بود صبح هم در حد نیم ساعت کار داشت جارو برقی زدم و اشغالها رو مرتب کردم و تمام شد .
+امروز بعد از چندین ماه رفتیم خونه ی پدری ...خیلی خوش گذشت فوتبال را با هم دیدیدم ...به خواهرم کمک کردم ترشی درست کند ...امسال هم بی ترشی ماندیم
ان شا الله فردا برم مخلفاتش را بخرم و خرد کنم بگذارم یک روز کامل خشک بشه و بعد ...بماند سرکه اش که ندارم ...
یک مدل لیته من درست میکنم همه ی موادش خیلی ریز هست با بادمجون کبابی عشاق زیادی داره ...ترشی مشهدی هم دوست دارم درست کنم ...ترشی کلم هم همین طور برم توی کارش همه مدلی را می خرم و ترشی میکنم چندین مدل ...کنار غذا مزه میده همیشه زمستان یک اردو خوری ترشی سر میز ماهست ...
+یادتونه به خودم قول هودی جدید و هدفون داده بودم !؟ کنسل شد ...حقوق رو کم ریختن ...خیلی خیلی کمتر از خرید های خودخواهانه این مدلی ...عوضش امروز که تیم ایران برد رضا قول داد میریم بیرون و دوتا جوراب و دوتا لاک جایزه دارم ...بله من اونم که حقوق داره اما دلش به این وعده خوشه ![]()








