یک وقتایی جوان هستی و شجاع ...مشکلات هم برسند تو برات مهم نیست ...میگی من قوی هستم ...من یک دختر قوی هستم ...
روزی و روزگاری من دختر قوی ای بودم ...مشکلات می رسیدن و من می گفتم می توانم از پسش بر بیام اما اخیرا ...حس عجیبی دارم ...انگار تنها ماندم و برای این همه مشکلات قوی نیستم ...از همه بدتر هم نداشتن تو هست ...انگار قلبم خالی شده ...خالی و سرد ...دیگه همه چیز رو یادم رفته ...باد امده و به ساحل شنی قلبم خورده ...و تیکه تیکه تو رو با خودش برده ...تو رو با تمام بودنت از یاد بردم ...یادم رفته بودن با تو چطوری بود و تنها چیزی که برام مانده یه تصویر محو مثل یک سایه سیاه توی شب هست ...
دوست دارم توی ذهنم یک زندگی درست کنم که با تو انجا هستم ...یک تخیل عمیق ...یک دنیا که برای ماست اما حقیقت های این دنیا مثل در های اهنی حتی دنیای تخیلیم رو بستن ...
دلتنگت هستم و من احساس بدی هست نداشتن و حس نکردنت همین زود رنجم کرده ...همین حساسم کرده ...همین بد هست و من حس میکنم قوی نیستم اما تقلا میکنم دوام بیارم
من یک ماهی روی همون ساحل شنی هستم ...در تقلای اخر اما امیدوار به دستی که برسه و من را به درون اقیانوس پرت کنه ...
اه نیما یه وقتایی فکر میکنم اگر همین الان بمیرم هیچ حسرتی برای ادامه ندارم ...تمام حسرت من تو بودی و هستی ...
من بدون تو توی این دنیا دارم چه غلطی میکنم ؟
+ پس زخم هایمان چه ؟! گفت نور از همان زخم ها وارد می شود ...میدونم ...میدونم ...میدونم ...من فقط از این بعد کهکشان خسته ام ...انگار روی دور باطلم ...خونه رو تمیز میکنم و چایی می ریزم ...بالشت و کتاب و هدفون رو می ارم کنار بخاری و امیدوارم بشینم به خواندن کتاب و فراموش کردن همه چیز ...اما انگار اون لحظه نمی رسه ...انگار نمی خواهد بچرخه روی اون چرخ ...
+ چقدر تلخم امشب ...
+برای نمازم فراموش کار شدم ....
+به رضا گفتم حالا می فهمم توی اون روزهایی که ریسی بدی داشتی چقدر سختت بود ...با یک بغض یک باره ...الهی براش بمیرم ...گفت نه تو هیچ وقت نمی فهمی یک سال و نیم جلوی حراست بمونی تا افیش بشی چقدر سخته ...عمق رنجش رو تازه حس کردم .
+گاهی یادم میره خدا می بینه ...دختری دارم که همه جوره روی اعصابم میره ...یک موجود کوچولو و بازیگوشی ...دیکته اش رو بد نوشت ...زنگ بعد من رفتم دفتر مدیر و توبیخ شدم ...بعد برگشتم بالا و دیکته اش رو دوباره گفتم واقعا عالی نوشتم ...من امروز توبیخ شدم چون خدای اون کوچولو بزرگ بود و فرشته هاش بودن ...کاش یادم نره سختی کارم ...کار با فرشته هاست ...همان قدر پاک و زلال .








