خدا بیامرز معلم ریاضی دبیرستان یک فرشته ی تمام عیار بود ...مهربون و صبور ...هرگز به اون نمی رسم ...شب مرگش به خوابم امد ...درست توی حیاط مدرسه بودیم داشت یک گل نسترن می چید و به من گفت هیچ وقت فراموشت نمی کنم لی لی و منم گفتم منم همین طور خانم ...روز بعدش داشتیم از جلوی مدرسه قدیمی رد می شدیم که یاد خوابم افتادم ...داشتم برای مادرم تعریفش میکردم که اعلامیه اش رو دیدم ...
همان شب فوت کرده بود و قبل رفتن امده بود به دخترش سر بزنه ...می گفت من هر سال یک دختر انتخاب میکنم و تو دختر منی ...مثل من بود ...مادر نمیشد ...
+نشستم و دارم کاربرگ ها رو صحیح می کنم و یاد معلمم افتادم
همیشه می گفت یه چایی تازه دم می گذارم کنار دستم و یه اهنگ قشنگ و پشت میز اشپزخونه ام می شینم و از برگه لی لی شروع میکنم ...چون برام شعر می نویسه ...
بله من اخر هر برگه براش شعر می نوشتم چون خیلی دوستش داشتم .
سال پیش بچه ها برگه ی امتحانی شون رو برام نقاشی کردند و فرستادن .
+علاوه بر کلاس خودم از کلاس رو به رویی هم نقاشی دریافت کردم و امروز یک نامه از شاگرد سال پیشم ...اتش پاره بود ...
+هرقدر هم تقلا میکنم یکی و دوبار سر کلاس داد می کشم ...یه شاگرد بی مادر دارم ...همه چیز رو چندین بار براش توضیح میدهم اما متاسفانه یاد نمیگیره ...اما من هر طور شده هر روز ازش سوال میکنم تا مطمین بشم یاد گرفته امروز پرسیدم بلد نبود ! سوالم این بود که روی تخته چی نوشتم ...روی تخته نوشته بودم باد ...دو باره شروع کردم و با رو توضیح دادم و نوشتن باد رو ...دو باره از چند نفر پرسیدم و باز این و باز جواب نداد ...دوباره تو ضیح دادم و باز پرسیدم و باز جواب نداد ...دوباره توضیح دادم ...نشانه به نشانه نوشتم ...باز جواب نداد و دوباره بخش و صدا کشی کردم سر چرخاندم دیدم داره نقاشی میکنه دفتر نقاشی رو گرفتم و با تمام توانم سرش داد زدم ! میدونم شش ساله است اما بار اولش نیست که جای درس داره نقاشی میکشه ...چطور حالیش کنم باید به درس توجه کنه ؟! هر کار میکنم پی بازیگوشی و دوست ندارم به باباش بگم مبادا اذیتش کنه ...بهش گفتم با تو قهرم چرا به درس گوش نمیدهی و بعد هم دوستش رو دعوا کردم که چرا هوس این رو پرت کرده ...اه یه وقتایی معلم بودن چقدر سخته ! فردا اساسی باهاش حرف میزنم ...اوف دارم هیولا میشم باید به جای این همه نگرانی برای اموزش بچه ها ارامش رو پیدا کنم .
کمکم کنید با این بچه چکار کنم ؟! سال پیش هم بچه ی بی مادر داشتم و پدر یه طوری هوای درسش رو می گرفت که شاگرد اول مسلم کلاسم بود ...پدر جالبی داشت فهمیده بود من سال اولم برام از دخترش فیلم می فرستاد و می گفت دخترم صدا کشی کن و من تازه فهمیدم صدا کشی یعنی چی ...خیلی مسایل رو یادم میداد و بعد هم همیشه از من تشکر میکرد . ![]()








