شما توی مریضی زیاد کابوس می بینید و من دیشب توی یکی گیر افتاده بودم که بیشتر شبیه جونمانجی بود تا کابوس ...
الان عصری یکم خوابیدم و بعد تب و کابوس بیدار شدم ...
به مدرسه اطلاع دادم فردا نمیرم ...وحشتناکه که پدرم انقدر توی این سالها بابت نرفتن مدرسه در بدترین وضعیت های جسمی من سختگیری کرده که من مثلا برای کل دوره ارشد حتی یک روز غیبت نداشتم و الان دارم به خودم بابت فردا می پیچیم در حالی کاملا حق دارم استراحت کنم و الان فقط عصبانی ام که چرا توی سی و یک سالگی چیزی که توی ده سالگی یادم دادند باید اینطوری دور دست و پام زنجیر باشه ؟
جمعه بیست و نهم مهر ۱۴۰۱ ۶:۴۵ ب.ظ ...








