+تبم خیلی شدید بود . دم صبح بهتر شدم و رفتم سرکار توی کلاس که قدم میزدم با خودم گفتم این بچه ها دلیل ادامه دادنم هستن ...
+تازه دارم معلم میشم ...رفیق و دوست بچه ها ...دیروز مریض بودم و بی حوصله ...صدای اخر رو بد جواب دادند و منم هیولا شدم ...امروز پرسیدم اوضاع بهتر بود .
+زنگ تفریح که امدم بالا دیدم بچه ها به صورت خود جوش همه سرجاشون نشستن تا از دلم بی نظمی دیروز رو در بیارن ...ذوق کردم و قربون صدقه شون شدم!
+معاون امد گفت خانم مدیر گفته خانم معلم تون رو باید ببرم ...از توی دوربین دیدیم ...خیلی شلوغ هستن ...این خانم معلم حیفه ...وای قیافه ها شون دیدنی بود ....
...ماسک رو زدم بالا تا منفجر نشم از خنده ...
+دختر کوچیک و شیرینم امروز امد توی بغلم و گفت خانم اجازه دارم دوستم رو بیارم توی کلاسمون رو ببینه ؟ گفتم کلاس مثل خونه است می توانی دوستت رو دعوت کنی ...کلاس رو نشونش میداد و جمله هاش جالب بود ...این کمد وسایل هست تمامش برای خودمونه اما نباید به کمد دست بزنیم چون لقه خدایی نکرده می افته رو مون ...
+عفونت ریه ام شدید و جدی هست سرفه میکنم صدای موتور ژیان رو میدهم ...امروز صبح اب میوه خریدم و بردم سرکلاس ...زنگ اول قلوپ قلوپ خوردم حالم بهتر شد ...
+خونه منفجر که چه عرض کنم یک اشغال دونی منفجر شده بود از ساعت دو تا الان تمیزش کردم ...الانم یه دوش بگیرم و نمازم رو بخوانم و یکم بخوابم و فیلم ببینم تا بهتر بشم ...
+اخ جون یه هفته ی دیگه هم گذشت و اخ جون تر که عملا یک ماه دیگه هم گذشت ...ابان و اذر و دی خیلی زود می گذره ...
+دیشب با اون تب شدید دقیقا 39 درجه بودم حاضر نبودم کدین بخورم ...رضا دستمال خنک گذاشت روی سرم ...میگه چرا مسکن نمی خوری ...گفتم اگر بچه ایی باشه ...این براش مضرره ...میگه اخه تو چقدر دلت می خواهد مادر بشی نترس اگر هم باشه الان فقط یه سلول ه ...دیگه مجبور شدم و یه کدین خوردم ...صبح که می رفتم سرکار با خودم می گفتم کوچولو کاش باشی ...








