رضا امد خسته و بی رمق رو مبل ولو شد ...منم که از سرکار می ام دیگه جنازه ام و ساعت نه هم که میشه اصلا دیگه چشم هام میسوزه از کم خوابی و نرسیده به بالشت بی هوشم ...
توی یه خونه هستیم اما دلمون برای هم تنگ میشه از بس کم هم رو می بینیم ...اون شش میرسه تا غذا بخوریم شده هفت تا من ظرفها رو بشورم و خونه رو برای فردا مرتب کنم شده هشت ساعت نه هم که من بیهوش !
الانم جفتمون یه سمت خونه افتادیم اون هم خوابش برد ...خیلی خوبه فردا تعطیل هستیم ...و خوب تر اینکه 29 هفته بیشتر نمانده و بهتر اینکه هفته ی دیگه مهرماه تموم میشه
همه تعریف میکنند مهر ماه سخت می گذره واقعا راسته ...
دوست دارم زودتر بارون و برگ ریزان پاییز برسه و بعد هم زودی بهار و تابستان
دوست دارم معلم خوبی باشم و کارهام رو درست و منظم انجام بدهم و اولیا از من راضی باشند و توی مدرسه هم از من راضی باشند تا همین جا بمونم چون به کلاسم عادت کردم ...الان اولیا منو شناختن و خوب میگن در موردم ... و من از این استرس اینکه مجبورم مدرسه رو عوض کنم راحت بشم .چون اگر امسال و سال دیگه رد بشه بعد این یعنی با همین کادر می مونی و به درخواست خودت مدرسه رو عوض میکنی البته دوستی می گفت سال دیگه تو دیگه نو معلم نیستی و اگر بری باز نو معلم به مدرسه داده میشه و براش خیلی سخته البته سال بعد پنج نفر از همکار ها بازنشسته میشن ...مدیرم و معاونم هم فقط دو سال دیگه هست .
+رضا پیشنهاد داد با دوست هامون بریم بیرون یه جایی نزدیک یک رودخانه و یکم خوش بگذرونیم اما اینقدر خسته ام اصلا فکر اینکه فردا صبح زود بیدار بشم و مثلا کیک بپزم و برنج بپزم تا با دوستها بریم بیرون برام طاقت فرساست خواهش کردم ما همراه نشیم و این بار سوم هست که من همه چیز رو به هم میزنم و خودم خیلی ناراحتم اما واقعا خسته ام چکار کنم ؟








