من نق نقو ترین معلم دنیام ...همین .
رضا میگه بچه های امسالت ساکت تر اند چون کمتر از شلوغ کردن بچه ها شکایت میکنی ...حقیقته ...منظورم اینکه روز چهارم مهر پشت میزم نشستن و نگاه کردنشون که چطوری نگارش می نویسند قبلا یه رویا بود ...
یک هفته ایی یک سوره حفظ کردن و یک شعر بعدش یعنی اکثریت بسیار با هوش هستن ...
اما مساله اینکه بچه های امسالم رو دارم از همون اول به شیوه ی بچه های کلاس دوم بار می ارم ...خودشون بنویسند ...خودشون وسایل رو بیرون بیارن ...خودشون صفحه ی کتاب رو بیارن ...تحمل کنند و سر جاشون بمونند ...خیلی کم تشویق میکنم و خیلی کم یادشون می اندازم گل اند و رنگین کمون ...حتی نگذارم استیکر شون روخودشون انتخاب کنند ...
لبخندم شده یه طلوع هر از چندگاهی پیدا میشه ...اینها رو ده بار مجبور می کنم روی نیمکت برگردن تا نظم خروج از کلاس رو یاد بگیرن ...اخم میکنم و بین کلاس راه میرم تا یاد بگیرن وقتی دارم درس می پرسم ساکت باشن ...بله من روز چهارم مهر بچه ها رو اوردم پای تخته و درس پرسیدم ...
معلم شدم با همون قالب سفت و سختی که باید ...
اما سال پیش یه بزرگسال بودم میان گلهایی که میخواستم شاد و ازاد بار بیان ...
کاش فردا یادم باشه و مهربون تر باشم و لبخندم رو از بچه ها دریغ نکنم ...فردا روز جهانی کودک هست ...تصمیم دارم حتما براشون اهنگ شاد بگذارم .
دیگه یه مشت دوست کوچولو ندارم ...فقط دوتا نقاشی از اول سال گرفتم ...دوتا ! این خیلی کمه ...








