امروز اولیا که رفتن با معلم جلسه داشتن رفتم توی حیاط تمام شاگردهام دورم جمع شدند اما قشنگ تر از همه سارا بود ...وسط حیاط وایستادم صدا زدم سارا !
یه دفعه کیف و وسایل رو ول کرد و فقط دوید توی بغلم ...محکم بغلش گرفتم مدیرم از پله امده بود پایین به من تذکر بده اما این لحظه رو که دیده بود رفت ...ده دقیقه پیش بچه ها بودم ...
وقتی سارا رو دیدم گریه کردم . دخترم بود . نقاشی ایش هنوز روی میز تحریرم هست .
فاطمه می گفت شاگردهای امسالتون رو دوست دارید ؟
گفتم نه به اندازه ی شما ...خوشحال شدن .
ستاره هم می گفت به اینها برچسب ندهید ...فکر میکنید خانم امسالی مثل شما مهربونه ؟ گفتم از من هم مهربون تره ...(دروغ گفتم معلم اون بداخلاق و بی اعصابه !)
مادر یکی از شاگردهای امسالم می گفت چقدر وابسته ات هستن ...گفتم دخترم هام هستن ...








