سر کار رفتن رو دوست دارم ...
خواه یا ناخواه تفکری دارم که میگه ما به جامعه ایی که ما رو بزرگ کرده دین داریم و حس میکنم توی خط مقدم بودن برای تربیت نسل اینده این دین من رو اجرا میکنه و جدایی از اون حس مفید بودن و بسیار زیاد استقلال مالی برام مهمه ...کار میکنم و مستقلم اما سختی خودش رو داره ...وحشت مراقبت از 38 تا بچه و سختی و خستگی و از همه مهم تر بخشی که از من دزدیده میشه ...انچه من هستم ... انچه فردا و فقط فردا می توانم از اخرین روزش لذت ببرم ...
چند ساعت برای خودت ...بچرخی و باشی ...این بخش رو خیلی دوست دارم ...
اشپزی و برق انداختن خونه ...
لذت کیک پزی ...
من ادم پر حرفی نیستم ...دوست دارم کلمه هام نوشته بشه ...وقتی میرم بیرون حرف میزنم ...با ادما و با شاگردهام ...همین باعث میشه نتوانم خوب بنویسم ...دست کم دو هفته ی اول یکم سخته ...
بعد هم سر درد هست ...سرم درد میگیره و چون تا شب نمی توانم بخوابم این سر درد کل روز با من هست و کم کم عادت میکنم و دیگه زندگی اون طوری نیست ...
اما امشب به خودم گفتم تمامش با خواب حل میشه ...لازم نیست نه ساعت بخوابی ...میتوانی دوازده بخوابی و هفت بیدار بشی ....میتوانی به ساعت کم خواب قانع باشی و عادت کنی ...می توانی عادت های تازه پیدا کنی و خودت رو با این تنظیم کنی ...رضا تا ساعت 6 نمی اد ...این یعنی از یک تا 6 یعنی پنج ساعت وقت برای خودت ...میتوانی عادت کنی اشپزی رو بگذاری بعد از ساعت 6 ...میتوانی تو این چند ساعت لباس ها رو بشوری یا اشپزخونه رو برق بندازی ...میتوانی کنار رضا بشینی و کتاب بخوانی و هشتک های فیزیک رو دنبال کنی و لذت ببری ...فقط هر کاری می کنی نگذار دچار روزمردگی و شمارش تاریخ تا رسیدن تابستون بشی ...یه شروع تازه رو ببین ...یه عالمه تجربه ی خوب که قراره تو رو بسازه ...
در کل سعی کردم به خودم امید بدهم و برای خودم همان خورشیدی باشم که برای بقیه هستم ...
تازه برنامه مدیتیشن و انرژی ها خوب هم دارم ...میخواهم باز شکر گزاری کنم ...از دونه های برنج تا دیدن یه گل نیلوفر ...تا لبخند رنگها توی کلاسم .








