بابام زنگ زد گفت از دستم دلخوری ؟
گفتم نه ...میدونم از دست مامان هم نباید ناراحت باشم اما هستم ولی تا بیاد با خودم حلش میکنم ...
گفت افرین و دوست دارم .
در این حد مکالمه کوتاه و سازنده بود .
عجیبه واقعا از دست بابام ناراحت نیستم ...چون توقعی ازش ندارم ...شاید چون روش حساب نمیکنم ...عجیبه ...بابای حامی دارم ...یعنی اگر کم بیارم میدونم اونکه جمع ام میکنه اما ...ازش توقع نداشتم همان طور که اون نداره ...الان ده روزه تنهاست و توقع نداره براش غذا ببرم یا دعوتش کنم خونه ام یا برم خونه رو مرتب کنم براش ...تازه پیشنهاد میدهم میگه نه نگرانم نباش ...
+بابام قوی و مستقله و من هر قدر قوی ومستقلم از اون دارم .شاید برای این ناراحت نیستم .
+مامانم رو بیشتر دوست دارم منبع دلبستگیم اونه برای همین ناراحتم ازش ...
+از رضا هم هیچ توقعی نداشتم و ندارم ...هنوز انقدر وابسته اش نیستم که نبودش اشفته ام کنه ...دلتنگ میشم اما اشفته و اینکه ندونم باید چکار کنم نه ...
+خونه تکونی نه اماااااا کمد لباسا مرتب شد . عصر یا فردا کمد دیواری رو مرتب میکنم فعلا موقتی این طوری مرتب کنم توی پاییز که بخاری می گذاریم و پتو گرم می اریم اون زمان مثلا توی مهر ماه یه اخر هفته پرده ها رو میشورم و در کابینت ها رو میشورم که نیمه ی سال باشه و تا زمستون دوام بیاره .








