روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

امروز رضا صبح زنگ زد حرف که زدیم گفت رفتنی نیستم ...گفتم خیره ...

ساعت یک زنگ زد که مرز کردستان بازه میریم ... گفتم خیره

بعد زنگ زد گفت اون لباس طوسی بود اون خیلی خوبه میشه ببرمش (چون میدونست نشسته است ) گفتم اره الان می شورم

بعد زنگ زد گفت اون دارو بود ...برام عکس میگیری ؟! گفتم اره

بعد زنگ زد گفت میشه کوله ام رو از خونه ی مامان بیاری ؟! گفتم اره

بعد زنگ زد گفت میشه یکم پول به من قرض بدهی ؟ گفتم اره

بعد زنگ زد گفت میشه برای تو راه یه کیک بپزی ؟ گفتم اره

بعد زنگ زد گفت خانم دوستم شاغله سرکاره ...زن داداشم هم بچه ی کوچیک داره میشه تو کوکو درست کنی برای توی راه ؟! گفتم اره

یک باره توی نیم ساعت این همه کار بود .

لباسا رو ریختم ...رفتم کوله رو اوردم ...از انباری براشون ظرف غذا اوردم ...پول ریختم ...تخم مرغ شکستم برای کیک ...برای کوکو سیب زمینی گذاشتم ...

رضا هم امد حرف زدیم و خوابید ...

کیکم به طرز عجیبی خراب شد

ماشین لباس شویی خراب شد و دیگه نچرخید ...

نهارم ماند دیگه دوست نداشتم بخورمش ...

تو گروه مدرسه یه پیام بد گذاشتن ...

رضا بیدار شد گفت نمیره ! به دلش بد امده ...

من ماندم و هشتا سیب زمینی اب پز شده ! ولی دید من خیلی ناراحتم زنگ زد به دوستش که لیلی هنوز شام رودرست میکنه بیایید ببرید ...دوستش گفت زحمتش میشه ...گفت نه بیایید

الان منم و موکب کوچیکی که برای چهار نفر امشب غذا درست کرده ...

دلم گرفته شدید ...بغضم تو گلومه ...

شنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۱ ۵:۴۲ ب.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو