به بابا میگم از شنبه دختر تو ام ...میگه برات بیلیت می خرم مستقیم برو پیش مامانت من از اولشم بچه نمی خواستم ...میگم مگه خودت نمیگی من حاصل عشق تو ام ...میگه حاصل عشق من به مادرتی ...تو رو برخلاف میل باطنیم به مامانت دادم وگرنه به نظر من بچه اوردن جرمه باید بابتش اداما رو زندانی کرد ...میگم تو و رضا عجب در این مورد تفاهم دارید ...میگه من هیچ تفاهمی با شوهر تو ندارم ...میگم خوب فکر کن طلاق گرفتید من الان باید بیام پیش تو اسمش سرپرستی مشترک هست ...میگه من از مامانت جدا نشدم که شما رو بزرگ کنه ...میگم بابا از یازده شب تا شش صبح فقط می خوامت باقیش مال خودتی ! میگه یه چند شب تنها بمون وقتی میگم شوهرت نره کربلا بگی چشم ...در کل سرپرستیم رو قبول نکرد
فکر کنم مجبورم خودم رو بهش حواله کنم ...شیطونه میگه این یک هفته رو تور بنویسم برم خودم مشهد ! وای خدایی چقدر خوب میشه
الان رفت تو سرم ...نمیدونم والا خیلی ایده ی خوبی میشه تنهایی برای خودم برم مشهد !
چندسال پیش عقد پسر عموم و دخترخاله ام دقیقا تو یک روز بود ...مامانم رفت خونه ی خواهر و منو و بابام رفتیم خونه ی عموم ...بعد همه به من می گفتن مادرت خوبه و سلام برسون ...عروس عموم از پسر عموم پرسیده بود عموت چرا زنش رو طلاق داده ...
فکر کرده بودن پدر و مادرم جدا شدن ...الان امروز به مدیرم میگم مامانم نیست ...رضا رفته کربلا منم نمیدونم میتوانم برم خونه ی بابام یا نه ....میگه خونه ی بابات مگه جدا شدن از هم ؟!
میگم نه ولی این ماه رو جدا از هم زندگی میکنند ...
خدایا از شنبه این هفته تا شنبه ی بعد منو به خیر بگذرون ...![]()








