من یه زمانی یه نوزده ساله خیلی خیلی خیلی غمگین بودم ...بی اندازه و بی نهایت دنیا روی سرم اوار شده بود ...هر وقت تنها میشدم گریه میکردم ...هر روزی که ساعت هفت کلاسم تموم میشد توی محوطه دانشگاه کرج قدم میزدم و گریه میکردم ...یه شخصیت دوگانه داشتم یه بمب انرژی بیرونی بودم که شاگرد اول بود و درس خوان و اماده و پر روحیه و قوی و بسیار معاشرتی و مهربان و از درون یک پرنده ی تنها بودم که فقط خودم می دونستم چقدر زخمی هستم و چقدر تنها هستم من خیلی غمگین بودم ...
عمدا اجازه میدادم دانشگاه خلوت بشه چون قدم زدن توی تاریکی رو دوست داشتم و راهم رو دور میکردم یورما گوش میدادم و اشک میریختم ... اون زمان تنها دختری بودم که اون ساعت کلاسش تموم میشد و باید با ون می امد تهران ...چندتا پسر فنی هم بودن ...انها برام ون رو نگه میداشتن چون می دونستن می رسم و فکر کنم یکی شون توی نور زرد تیرچراغ برق ها میدید هربار چشم هام سرخه چون یه روز ارام درگوشم گفت گریه نکن .
و من فقط خودم رو جمع تر کردم ...
الان خیلی اتفاقی اهنگی از یورما پلی شد ...یه سی و دوساله هستم ...متاهلم و از بیرون یه زره تن دارم ...معلمم و دیگه دختر شکننده ایی نیستم ...از ترد شدن نمی ترسم ...از مشکلات نمی ترسم ...زخم هام خیلی خیلی بیشتر شدن و خیلی خیلی عمیق تر
من تمام زمستان گذشته بین دوتا کلاسم گریه کردم و بعد اشک هام رو پاک کردم و ماسک اون دختر قوی رو زدم و نگذاشتم دنیا بفهمم چقدر بی پناه تر از اون دختر نوزده ساله هستم ...
میخواهم بگم من هنوز شکننده ام ...من هنوز خیلی خیلی خیلی غمگین م ...من هنوز هر وقت تنها میشم گریه میکنم ...من هنوز زیر دوش گریه میکنم ...شب ها گریه میکنم ....من اینجا چهارصد کیلومتر دورتر کابوس می بینم و تب میکنم و بعد می فهمم تو مریض بودی ...اما بعدش می چرخم توی بغل همسرم مخفی میشم و بیشتر و بیشتر و بیشتر از خودم متنفر میشم ...
این زخم هیچ وقت حقم نبود .....اما من رو ساخت ....








