صبح رضا شش و نیم رفت منم دیدم خیلی زوده خوابیدم تا ساعت هفت و نیم ...اون وقت بیدار شدم بعد دیدم هیچ کاری ندارم ...یادتونه گفتم خونه رو طوری اوکی میکنم که چند روز هیچ کاری نباشه امروز حتی شام هم دارم در نتیجه بیشتر خوابیدم ...
خواب دیدم توی مدرسه هستم و کلاس اولی هام توی چندتا صف تقسیم شدند و من دارم دنبال چهرهایی که دوست دارم می گردم که دیدم یه بچه رو با ویلچر اوردن بدو بدو رفتم دیدم یکی از شاگردهای نور چشمی خودمه که تو واقعیت صرع هم داشت ...
به مامانش میگم چی شده !؟ میگه یه حمله باعثش شد ...
تو خواب گریه می کردم بعد مادرش گفت اجازه نمی دهند من بیام و به بچه ام بین کلاسا سوپ بدهم ...تو خواب می گفتم بده خودم بهش می دهم اما همین طوری گریه میکردم ...
بعد انگار رفتم طبقه ی بالا که کلاسا هست ...حالا هر کلاسی رو می گشتم ارشیدا رو پیدا نمیکردم ... توی یک یاز کلاسا یکی از دانش اموزاهای زبلم رو دیدم به اون میگم کیانا تو میدونی کلاس ارشیدا کجاست !؟
میگه نه
منم تو خواب داد و هوار که یعنی چی !؟ مگه هزار بار نگفتم شما مثل خواهرید ! چطوری نمی دونی !
با همون حال استیصال و گریه بیدار شدم ...حالا پلکم میزنه !
میدونم هم از چی میاد ...دیروز داشتم طرح درس پیدا می کردم و برای هر نگاره یه شعر و اهنگ که برای فسقلی ها جدید بگذارم ...بعد یاد همین ارشیدا بودم که وقتی اهنگ می گذاشتم از جا بلند میشد می امد تو بغلم و می گفت خانم گلمم تو مهربون ترین خانم معلم دنیایی ...
بعد یادم افتاد یه تایمی مبادله استیکر رو بین بچه ها ممنوع کرده بودم ...قشنگ یادمه اخمالو و جدی داشتم مشق می دیدم یکی کنار گونه ام رو بوس کرد تا برگشتم همین ارشیدا بود گفت تمام مشقا رو نوشتیم ...عدد نویسی و کلمات و حتی روانخوانی رو هم تمرین کردیم یکم استیکر بازی کنیم !؟
گفتم بدون مبادله ! فقط به هم نشون بدهید کی استیکر هاش بیشتره ...
اما اون بوسه اون مقدمه چینی یه نور شد تو قلبم اینقدر به من مزه داد که نگو ...
دلم خیلی خیلی براشون تنگ شده انگار چشم دیدن بچه های جدید رو ندارم که از وسایل انها استفاده می کنند یا قرار بیان توی کلاس انها ...هرچند میدونم فرشته های امسال هم امانت های خدا هستند که به هر دلیلی به من داده شدند اما بازهم دلتنگم ...
+واقعا جشم دیدنش رو ندارم بچه هایی که اینطوری جذب درس کردم و مدرسه رو با عشق به انها نشان دادم برن زیر دست معلم های بی فکر سال دومی که مدرسه ی ما واقعا افتضاح ترین معلم ها رو داره ...یه بار گفتم وقتی بچه ها می ایند بغلتون چکار میکنی ؟! پوزخند زد گفت مگه جرات دارن بیان بغلم !؟ اوف هم پایه ام هم که رفته دوم خیلی جدی هست و نصف شاگردهای من رو بردن کلاس اون ...باید سعی کنم بیخیال و صبور تر باشم .








