اینکه ادما از من یه تصویر قوی و شادی و خوشبخت دارند ناراحتم نمیکنه اگر اینقدر خوب دلتنگی هام رو مخفی میکنم پس دیگه ناراحت نیستم ...چیزی که ناراحتم میکنه اینکه از درون این حس رو ندارم ...
اینکه چرا از درون نمی توانم به اندازه ی بیرون شاد باشم ؟ چرا از درون قوی نیستم و چرا هر بار پشت میز کارم میزنم زیر گریه !؟
+سال پیش این موقعه عمیقا میخواستم مادر بشم ...دیشب برای اولین بار فکر کردم دیگه نمیخواهمش ...این بار من نمی نخوامش ...دیگه ارزویی که اینقدر کش امد رو نمی خواهم ...یک حس اسودگی عجیبی امدم توی روحم ...انگار مادر شدن با من اجین نیست ...پذیرفتمش و احساس خوبی داشت .
+بلال های نابود شده از سر که شکل جالبی نداشت رو همین امروز ابپز کردم . نه بخار پز و نه گریل نه هیچی ...ریختم با یه خروار اب و اخر داستان یکم نمک زدم با سس هزار جزیره و اویشن ...معرکه شده بود ...احتمالا اگر اخر ما چیزی برامون ماند باز هم یه تعداد بخرم ...این بار دو تیکه می کنم و فریز میکنم چون مقدار کمش جوابگو نیست ...خوشمزه تر از انتظارم بود .
+دنت هم درست کردم ...چندتا حلقه موز مانده از چند روز پیش توی یخچال داشتم و یکم بیسکویت چیز خوبی از کار در امد البته یک لیوان شد که نصفش ماند تازه دوتایی خوردیم ...راضی ام ازش ...برای مهمونی پیشنهاد خوبی میشه .
+فردا خونه رو طوری مرتب میکنم که هیچ رقمه به هم نریزه ...واقعا از اینکه هر روز یه خروار کار دارم شاکی هستم .
+ورزش کردم ...پلانک هنوز تا 40 ثانیه اوکی هستم ...برای اسکات تنبلی کردم 50 تا زدم ...مو تو هون رو میتوانم تا ده تا بدون غرولند و دوتای اخر رو با التماس برم ...در کل طول میکشه باز برگردم به سابق از این اما دوست دارم ادامه بدهم ...هرچند فردا قطعا بدن درد دارم که فقط با خود ورزش باز میشه ...دو ست هم بیشتر نرفتم ...خیلی کم بود ...فردا هر طور بشه سه ست رو میرم ....تازه فاصله ها رو هم رد کردم رفت ...








