حقیقت اینکه به من بر میخوره اگر یه بچه در کنارم مضطرب بشه ! از کی اضطراب رو یاد بچه ها میدهیم ؟! ناخواسته با جمله هامون چی به قلب بچه ها وارد می کنیم ؟
دانش اموز اتباع ام امروز ازمون جبرانی داشت ...چندتا سوال اول طوری دست هاش می لرزید که حد نداشت ...با دادن شکلات و کمکش برای حل چندتا جمله ی اول راه افتاد ...
واقعا دلم براش می سوزه ...توی دنیای امروز خیلی سخته مادر بیسواد داشته باشی اما چاره ایی نیست ...
+دوباره بی عقلی هام شروع شد ! شاید هم باید بگم استرس و نا اشنایی به محیط ...توی کیفم بیسکویت بود ...اینقدر بی فکرم که یادم رفت انرا بدهم و بگذارم بچه یکم استراحت کنه بعد ادامه بدهیم ...نصف ضعف بچه امروز از خستگی بود ...یک ساعت و نیم داشت امتحان میداد .
+هم پایه جان رفت پایه بالاتر ...خداپشت و پناهش ...احساس تنهایی میکنم.
+دوست دارم استارت یه خونه تکونی رو بزنم اما به همان میزان دوست ندارم خودم رو خسته کنم ...








