دیروز یه بچه ی سه ساله بودم که اعصاب نداشت دیگه اخر سر پنکیک درست کردم به بهانه اش رفتم خونه ی مامانم ...اصل حرفها و دلتنگی ها رو گفته بودم اما انجا چیزی شنیدم که یکم برام سخت بود ...
مامانم گفت از عمد تنهات می گذارم ...از عمد مجبورت میکنم خودت همه ی کارها رو بکنی که اگر یه روزی مثل من تنها ماندی بدانی از پس خودت بر می ایی ...
جالب بود . مامانم توی 23 سالگی مادرش رو از دست میده و بعد من رو توی 28 سالگی به دنیا می اره ...مامانم وقتی منو به دنیا می اره تنها مونده برای همین سعی میکنه من قوی باشم ؟
اما بازهم این صدمات روحی منو جبران نمیکنه ...
ولی حرفش برام معنی داشت . سعی میکنم دیگه بهش فکر نکنم .
+امروز صبح یه شومیز کرپ اما خوشگل که مادر یک از شاگردهام دوخته رو پوشیدم و دیدم چقدر منه ! واقعا چقدر منه ...انگار با سلیقه ی خودم دوخته ...یکم ازاد و اجری رنگ و ساده ...یه جفت کفش عروسکی رو فروشی هم داشتم و با لگ مشکی و هد بند مشکی چیز قشنگ و خانمانه ایی شد تازه رژ هم زدم ...باید دو کیلو تا اخر ماه وزن کم کنم و با وزن 57 برم مدرسه که با بدو بدو های مهر و ابان برسم به 55 اما چطوری؟ الله اعلم ...
+نهار عدس پلوی تنبلونه می گذارم ...
+به یه دوستی قول دادم عکس کابینت هام رو بگذارم ...حتما میگذارم فقط باید یکم خوش اخلاق تر بشم ...
+رویای کوچیکی پیدا کردم میخواهم یه سرویس اورانوس بخرم ...نه مارک اورانوس منظورم اون ظرفهای فلزی حبوبات هست هرچند نمیدونم عاقلانه است یا نه اما به خودم قول دادم اگر کابینت ها رو توانستم عوض کنم حتما یا یه سری لمون (حقیقتا این خرید منطقی تری هست ) یا یه سرویس اورانوس می خرم ...رضا وقتی فهمید حدود 4و نیم هست شوکه شد ...اولین بار بود از قیمت یه چیزی تعجب می کرد ...طفلک گفت باشه من برات می خرم ...گفتم میدونی چنده ؟! گفت نهایت 700 تومن ! دیگه از دیشب تا حالا رضا دایم به پدرهایی فکر میکنه که می خواهند جهیزیه بخرند .
+نظرات پست قبل رو دوست دارم فقط برای خودم نگه دارم برای همین پست رو ثبت موقت کردم . اما توی قلبم پروانه های رنگی از داشتن دوست های خوب بال بال میزنه :)








