+دلم برای کلاسم و فسقلی هام و دنیای بهارم تنگ شده ...برای خستگی از راه رسیدن و حس اینکه دیگه نمی توانی ادامه بدهی ...اما فردا هستی و شروع میکنی و با دیدن صورت هاشون اون چشم های زلال براق میگی خوب امروز چی سوره ایی بخوانیم و انها اسم های اختراعی خودشون روی سوره ها رو میگن ...سوره موفقیت اسم سوره ی نصر بود قبل از هر امتحان براشون میخواندم ...سوره حمد اون سوره مهربونه بود ...سوره ی توحید اون سوره کوچیکه بود ...سوره کوثر اسمش توی کلاس ما سوره ی دخترهای زیبا بود ...
کلاس قران رو سخت نمی گرفتم ...اون وقتی بود که بشه حرف زد ...نه اینکه با کلمه های سخت جنگید ...از همه چیزهای خوب حرف میزدیم .
توی کلاس نقاشی براشون کارتون می گذاشتم تا هم نقاشی کنند و هم بازی هیچ قاعده ایی نداشت .
توی کلاس علوم حق داشتیم روی نیمکت بشینم و دور باشیم تا من براشون تعریف کنم ...
توی کلاس ریاضی نق زدن ممنوع بود ! ریاضی رو خانم معلم خیلی دوست داشت ...دخترهای خوبی بودند ته اش چینه بازی میکردیم ...
توی کلاس فارسی اخرش اجازه داشتن خمیر بازی کنند ...از همه بیشتر دوست داشتند
بعد از دیکته می توانستد با دوست هاشون حرف بزنند ...برچسب مبادله کنند ...لذت ببرند منم براشون بیست نقاشی میکردم .
اینقدر دلتنگم که خوابشون رو میبینم ...رضا دیشب می پرسید باز دوست داری کلاس اول بمونی ؟! با تمام سختی هاش بله دوست دارم ...دنیاشون هنوز عطر فرشته ها رو داره ...
من از اینکه چند ساعت از روز میتوانستم مادر باشم لذت می بردم .
+رفتم اداره ....کسی نق نزد که چرا دیر فیش رو اوردم ...بعد هم رفتم بسیج ثبت نام کردن ....گفتن باید دوره بگذرونی ...![]()
+صبح ساعت نه و ربع رفتم ...صبحانه نخورده ...به خودم قول دادم برگشتنی یه کیک میخرم می ام صبحانه می خورم ...کیک رو خریدم اما یه بچه ی کار کنار خیابان بود دادم به اون بعد یادم افتاد توی شعب عبی طالب زندگی نمی کنم که میتوانم یه کیک دیگه برای خودم بخرم ...خنده ام گرفت اما کیک تازه رو نخوردم ...همین الان دارم با چایی و خرما روزم رو شروع میکنم .توی شعب چایی بود ؟! فکر کنم نبود ...![]()
+سر راه برگشت به خونه میوه خریدم ...شش تا دونه سیب و شلیل و موز شد 100 تومن ناقابل
...البته الان خوشحالم الان یک هفته میوه داریم هفته ی پیش میوه نداشتیم ...تازه برای خودمون بستنی کیم خریدم
اینطوری دیگه عصرانه یه چیزی برای خوردن داریم ...کیک هم دوباره خریدم
اما نگه داشتم عصر با چایی بخوریم ...سبزی خوردن هم خریدم و پاک کردم ...قیمه هم دیشب پختم ...خونه رو هم دیشب تمیز کردم الان فقط برنج رو بگذارم و سیب زمینی ها رو بریزم تو دستگاه دیگه تمام میشه ...شربت زعفران هم درست کردم ...یکی بگه من چطوری این همه زندگی خانه داری رو توی پاییز از سر رضا بیرون بیارم ؟واقعا عادتش بشه بعد چطوری با غذای گرم شده و خونه ی گاها ترکیده میسازه ؟
یکی منو از برق بکشه ...دردسر میشه برام پاییز میدونم ...اون روزهایی که ولو برمی گردم و حتی دوست ندارم با ادما حرف بزنم !![]()








