مدتها شب های سخت زیادی رو تجربه کردم
چه وقتایی که اینقدر سرفه کردم که میشه گفت از خستگی بی هوش شدم
چه وقتایی که غم زانوهاش رو روی قلبم فشار میداد...
تمام شبها گذشتن و من هنوز زنده ام
شب های سخت دیگه ایی میرسن...
شب هایی که انها هم صبح میشن...
مهم اینکه باور کنی دنیا میچرخه نه غم همیشگی هست و نه شادی... نه ترس تا صبح می مونه نه شجاعت کافیه
میگذره
میچرخه و میگذره...
امروز اینجایی
فردا بازهم اینجایی اما با چه حالی خدا میدونه
کاش خدا بگه دنیا رو مدار شادی بچرخه و غم بره...
شاید حضرت زینب هم همینو میدونست که سر پا ماند هرچند انچه دید و تجربه کرد... اسون نبود و نیست
یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۱ ۱۲:۱ ق.ظ ...








