پای همین نذری کوچیک ...وقتی وضو گرفتم برای تفت ارد و زیارت عاشورا گذاشتم زدم زیر گریه یا اون اقایی افتادم که تو برنامه زندگی پس از زندگی می گفت امام حسین رو دیدم ...زار زار اشک ریختم که باشه قبول یکی هزار سال پیش ...هزار سال بهش فکر کنید ...هزار سال پیش ...یکی ...وسط یه صحرا ...لب تشنه به نامردی ...اون طوری شهید شده ...اخه مگه چقدر مظلوم بوده که من الان براش دارم اشک می ریزم ...من هزار پشت غریبه قلبم توی سینه ام میخواهد بترکه وقتی یاد حرف های اون اقا می افتم ...اشکم دیگه دست خودم نیست ...بعد میزنم زیر گریه و میگم جمعه ی اول روز شیرخوارهاست مگه نه ...فقط امام حسین می دونه من چه سالی گذروندم ...فقط خودش میدونه چند بار صداش زدم ...چند بار زجه اش زدم ...چندبار خون مبارکش رو بهانه کردم برای التماس به خدا ...فقط امام حسین میدونه نمی بخشم ...میدونه نمی بخشم ...
حلوام رو با اشک و دل شکسته پختم ...
الهی برای دل حضرت زینب بمیرم ...که دید ...که بعدش زندگی کرد ...که ماند ...








