روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

یکی از بدترین روزهای سال رو گذراندم ...

یه بحث کوچیک داشتیم مثل همه ی زن و شوهر ها اما یه دفعه حال من بد شد ...

موضوع اینکه اصلا بحث جدی نبود 

اصلا مهم نبود ...

اصلا ! از اون مدل ها بود که بعدش میرسید به اخه دوست دارم لعنتی و چایی و بوس و بغل ...

خیلی عادی بود ...

خیلی ...

اما یک دفعه خیلی حالم بد شد 

رکورد شش تا پاف اسپری رو داشتم بازهم نفسم باز نمیشد ...دیگه اخر سر رضا به من کدین داد گفت بخور یکم بدنت ارام بگیره ...

الکی الکی جدی شد ...مثل همیشه بودم کلا چاشنی تمام بحث های ما سرفه های شدیدم و خفگیم هست مثلا وسط بحث رضا اسپریم رو می اره میزنم و ادامه میدهیم ...اینقدر برامون عادی ه ...من یه پله بالا می ام اسپری لازمم اما این  ...چیز عجیبی بود ...اما این بار اسپری پیدا نمیشد ...فکم می لرزید اما کنترلش دست خودم نبود ...قلبم بد میزد ...اصلا نمی توانستم نفس بکشم و کنترلش کنم ...بدنم می لرزید 

رضا می گفت اخه چرا شوخی شوخی اینطوری میشی محکم بغلم گرفته بود اما من خوب نمیشدم ...التماسم میکرد اما من خوب نمیشدم .

 

رضا اینقدر ترسیده بود که لیوان اب محکم کوبید زمین چون اسپری رو پیدا نمی کرد  قشنگ مستاصل شده بود ...منم فکم فقل شده بود نمی توانستم بگم کجا رو بگرده ...

بعد هم زدم زیر گریه و همه چیز بدتر شد ...

من از دعوا می ترسم ...رضا عصبی بشه من بدتر میشم ...ما هیچ وقت دعوا ی بد نمی کنیم ...بدن من نمیکشه ...هر دو تا مون میدونیم 

الانم داغونم ... وضو گرفتم ...برم نماز بخوانم ...

ریه ام روز به روز بدتر میشه ...

رضا میگه از بیرون خیلی وحشت ناک میشی ...میگه کبود میشی و زجری که بدنت میکشه معلومه ...

بدنم دیگه فشار عصبی رو نمیکشه ...

یه بدن تازه لازم دارم . 

 

سه شنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۱ ۱۲:۰ ق.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو