روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

لیلی هستم یک عدد زامبی  

استرا داشت ولی یک اقای دارو سازی انجا بود گفت خیلی ریز میزه ایی نزن تب اش و علایم اش برات خیلی شدید میشه ...

بازهم گفتم می خواهم ...

قرار شد رضایت نامه امضا کنم ...

دیگه دکتر انجا هم گفتم نه نزن ...ممکنه بدنت خیلی شدید واکنش بده ...

 

پاستوکوک میخواستم که گفتم برکت برام حساسیت داشت و بی فایده بود ...گفتن اونم مثل برکت بی خاصیت ه ...

نتیجه منم بلاخره سینوفارم زدم !

حالا اگر زامبی شدم دیگه بدانید چطوری شد !البته بگم برکت تا امدم تب داشتم این هنوز خیلی خوبم ...یه جورایی زیادی خوبم عادی نیست ...

البته من هنوز انتی بادی اون کرونای عزیز و شدیدم رو دارم اما دیگه اخراش بود . 

برگشتنی یه مانتوی لش برای خودم و دوتا دمپایی چرم برای همسر جان خریدم جایزه دختر خوبی بودنم که گریه نکردم واکسن زدم البته واقعا نیاز داشتیم ...تمام حقوق این ماهم ریز ریز خرج شد  دمپایی ها باشن هدیه تولد رضا دو تا هستن ...یکی روز مرد یکی تولد  بخدا باید پول جمع کنم ...

شنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۱ ۱:۵۹ ب.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو