رضا امد گفتم هلاک شدم امروز ...دیگه خونه رو نا مرتب نکن !
یه نگاه به اطراف کرد و با یه اخم متعجب گفت مگه خونه چش بود ؟! همین چهارتا کوسن وسط خونه بود دیگه !
وااااااااااااااااای دلم می خواست یه بلندی بود خودم رو از انجا پرت می کردم پایین ! واقعا نمی بییند یا خودشونو می زنند به ندیدن ؟!من از صبح حتی چایی صبحانه نخوردم ...خونه ام برق میزنه ...بعد همه اش چهارتا کوسن بود !؟
الان بعد از غذا یه چایی ریختم اما کم بود ...یکی دیگه هم می خواهم ...دو تا ...سه تا ...یک عدد لیلی خشمگین هستم ...
من دیشب بادو تا کدین و مفانیک خوابیدم ...صبح پاشدم خونه رو دسته گل کردم همه اش چهار تا کوسن بود !؟
لباس به اذن خدا شسته میشن ؟! ظرفها به اذن خدا جا به جا میشن ؟! میوه به اذن خدا میره تو دیس ؟! غذا به اذن خدا پخته میشه !؟ من نمی دونستم تا امروز ...از امروز فهمیدم ...
...تازه تخت رو بگید ! اونم به اذن خدا مرتب میشه !
البته که همه چیز در احاطه ی خدای عزیز و قوی من هست اما خداییی خدایا یکم قدرشناسی به این اقایون می دادی چی میشد !؟
کمرم صاف نمیشه ...
و دارم توی ذهنم فحش های مثبت هیجده میدهم .
داشتم از همون سایتی که یه بار گذاشتم اهنگ شاد گوش میدادم یکی بود پسره یه جوری موس موس زنش رو می کنه یه جوری تو اهنگ قربون صدقه اش میره تصور کردم رضا اینو برای من بخوانه ...مامانش سی سی یو نره ...زیر سرم رفتنش حتمی هست ...پیدا کردم می گذارم یکم روح تون شاد بشه !![]()
رفقا اهنگه این بود ...گوش بدهید و مادرشوهرتون رو تجسم کنید ![]()








