امدم خونه ی پدری
مامانم گفت فردا میره خونه ی دایی ام و بعد هم خاله هام یه دو روزی میره خونه ی اقوام مادری که توی تهران هستن اما خوب شاه عبد العظیم می شینند ...به منم گفت می ایی؟! خاله هام و دخترخاله هام و دختردایی هام هستن ...
گفتم اره ...بعد الان توی اتاقم نگاهم به عروسک هام افتاد ...هرگز دخترم نمیتوانه با این همه عروسک بازی کنه ...
میخواهم یکی رو انتخاب کنم و ببرم برای دختر دختر دایی ام چون مادرش با اینکه پنج سال از من بزرگتر بود اما وقتی من بچه بودم با من خیلی مهربون بود ...خیلی هاااا ! بی اندازه ...بهترین اسباب بازی ها توی خونه شون برای من بود ...خوراکی هاش رو با من نصف میکرد ... مراقبم بود تو بازی به من خوش بگذره ...وقتی خونه ی ما بازی میکردیم تمام اسباب بازی ها رو اون جمع میکرد ...خیلی مهربون بود ...حالا دارم نگاه میکنم و نمی دونم کدوم رو براش انتخاب کنم ...عروسک نو هم زیاد دارم یه ده تایی برای دختر نداشته ام از هایپر استار خریدم و همگی مارک اند ...حالا تا شب تصمیم میگیرم کدوم رو براش ببرم شاید خوشحال بشه ...البته یه عروسک پولیشی نو و زیبا رو می برم و براش تعریف میکنم چرا اینو اوردم ...دوتا خوشگلش هم جدا میکنم برای دختر نداشته ی دختر خاله ام !








