چند وقت پیش وقتی در مورد بچه نوشتم یه دوست عزیز برام نوشت دعا میکنم خدا به دل همسرت نور بندازه ...
چه دعای قشنگی نه برای بچه ...برای همه چیز ...دعا میکنم توی این ماه زیبای ذیحجه خدا به دل همه نور بندازه ...یه نور شبیه امید روز عرفه ...وای خدای من چه بی اندازه منتظر این روزم ...
هزار بار دیگه هم میگم ارزو میکنم اگر روزی مردم در لحظه ایی تجربه اش کنم که ارامش مشابه اولین باری که دعای عرفه رو شنیدم بودم ...
دلشکسته ی مطلق بودم ...غروب پاییز بود ...بیست و یک ساله بودم ...از دانشگاه برمی گشتم ...توی گرگ و میش غروب میدان امام حسین داشتم توی میدان قدم میزدم که صدای دعا رو شنیدم ...بدون اینکه بدانم چطوری مسجد رو پیدا کردم ...یه شبستان زیبا پر از نقاشی های اسلیمی و ابی ...میدونستم روز عرفه است ...
نشستم کنار یه ایوان توی شبستان ...چشم هام رو بستم و زمزمه اش کردم ...
وای خدای من ...نور قلب من ...ارامش رو به خانه ی کوچیکم برگردان و من رو با زخمی بیشتر از توانم امتحان نکن ...دوست دارم ...کنارمون باش ...
+دیشب توی پارک پردیسان دیروقت بود به اجبار توی یه حاشیه تاریک ایستادم و نمازم رو خواندم ...یه دختر که کنار ما بود و قیلیون میکشید هر دو بار که سلام نماز رو دادم نگاهش رو من بود ...یکم به ظاهرم نمیاد اما خوب نمازم رو دوست دارم و حس خوبی می ده به من ...یک باره حس کردم توی مملکت شیعه ی خودم ...نماز خواندم عجیبه ...اما مهم اینکه نگاهش خیلی خوب و مهربون بود ...هرچی از خدا می خواهد ان شا الله خدا بهش بده ...
+برای سگ کوچولو به یک پناهگاه حیوانات پیام دادم .
+امروز روز بدی برای خونه ام بود اما مهم اینکه الان تمیزه و جارو شده است و گاز و یخچال برق میزنه و شام هم نداریم و الحمدلله گرسنه هم نیستیم .








