قبل ترها یادتون میاد یه وسواسی داشتم ...
یادتون میاد دو نصفه شب گاز دستمال میکشیدم ؟ نصفه شب بیدار میشدم میدیدم کوسن های کج اند درست میکردم ...ظرف توی ابچکون رو نمی گذاشتم خشک بشه ...ملاقه و سبد رو با دستمال خشک میکردم می گذاشتم سر جاش ...کف اشپزخونه رو روزی هشت یا نه بار کامل طی میکشیدم ...در یخچال رو با دستمال باز میکردم که لک نشه ...موقع اشپزی مداوم قابلمه رو بر میداشتم لکه های روغن رو پاک کنم ...
یه صلوات بفرستید تا بگم ![]()
دیشب ساعت یک ربع به چهار صبح رضا امد ...دستمال رو از من گرفت و گفت مریضی شدی ...تمیزه ...برو بخواب ...خواهش میکنم ...بسه .
واقعا باید عکس از شیشه ی فرم بگیرم و اینجا بگذارم ...جز به جز اشپزخونه ام نور رو منعکس میکنه ...سرانگشت هام رو حس نمیکنم ... کاملا رفته شده ...خسته ام و تب کردم از شدت کار زیاد اما ...
راضی ام .
لازم بود . روحم نیاز داشت خودش رو یه مدلی خالی کنه ...








