روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

مساله ی زندگی من این نیست که من صرفا توانایی بچه دار شدن ندارم ...مساله اینکه رضا علاقه ای به پدر شدن نداره 

و این خودش یه جهان بزرگ تفاوته ...یه جهان بی رحم و بزرگ چون دایم می گه نسل ما اینقدر اگاه هست که اگر به زندگی به قدر کافی دلگرم نبود بچه ایی نیاره و یکی دیگر بدبخت نکنه 

ومن اندوه من اینه ...مگه زندگی من چه نقصی داره که به قدر کافی دلگرم کننده نیست ...

 

این اندوه ا ی هست که هر روز پاهاش رو روی گلوم می گذاره وگرنه بچه ...

اون مطلقا دست خداست ...

 

دلم از خدا نه 

دلم از بنده ی ناشکر خدا پره ...

 

قبول دارم احاطه شدن ما با دوست هایی که دو نفر بودن رو به خانواده شدن ترجیح میدهند خودش یه معضل هست اما من حس میکردم اینقدر تقلا کردم توی این زندگی که این چرخه رو برای خونه ی کوچیک خودم بشکنم ...

 

این اندوه عمیق من ه...تصور رضا از زندگی مشترک ...تصوری که تو درونش داری خودت رو تیکه و پاره میکنی که یه زن مدرن در کنار یه زن سنتی کامل باشی ...تقلای از سرکار امدن و نهار درست کردن ...تقلای دامن کوتاه پوشدن وسط خونه تکونی ...تقلای نماز خواندن در کنار لاک زدن ...تقلای کتاب خواندن در کنار گوش دادن به درد دل های خانه زنکی مادرشوهرت ...

بعد ته اش همسرت ...کسی که باید بیشتر از همه تحسین ات کنه انقدر به این زندگی دلگرم نباشه که بخواهد با یک بچه انرا استحکام بده ...

این درد منه که می بینه چقدر بی اندازه دلم بچه می خواهد و هربار با یه قهر بزرگ میگه من بچه نمی خواهم نه الان نه هیچ وقت دیگه ...ما نمی توانیم بچه دار بشیم ...من نمی توانم مسیولیت یه بچه رو داشته باشم !

میبینه براش زیر تیغ جراحی میرم و وقتی توی بیمارستان جای انژیوکت به گریه ام میاندازه می گه درش بیار بیریم خونه من که گفتم این مسخره بازی رو نمی خواهم من که گفتم بچه نمی خواهم ...من نمی خواهم پدر بشم چرا زور میگی !؟ من اجازه نمیدهم بچه ایی شکل بگیره 

بله اجازه نمیده ...

این یعنی وقتی تو میگی با حقوقم طلا خریدم برای اینده ...میگه اینده همین الان هست ...ما بچه ایی نخواهیم داشت که براش اینده جمع کنیم ...

این همان غمی که روی گلوم فشار می اره ...چرا مردی که انتخابش کردم خانواده شدن رو دوست نداره ....من که اینقدر دوستش دارم ...من که اینقدر می خواهم خانواده بشم حالا باید چکار کنم!؟ 

حقیقتا بدون رضا می میرم اما ...چرا با کسی که دوستش داره اینطوری میکنه !؟ 

من امسال 31 ساله میشم ...رضا 38 ساله میشه ...ما دیگه به میان سالی رسیدیم ...چرا نباید بچه ایی باشه ...گاهی به خدا میگم بنده ی بدی برات بودم که نمی خواهی نسلم ادامه داشته باشه ...نمیخواهی روز محشر من هم دنبال کسی بگردم !؟ من ی که تمام عمرم میخواستم مادر بشم ...با مادرشدن خواهرم تمام وجودم غبطه به اون موجود عجیب و بی پناهی بود که تو براش بتوانی دنیا رو هم نابود کنی ...من اینقدر بد بودم !؟ تو که خدایی چرا دل بنده ات رو نرم نمی کنی و بعد میدونم باید صبور باشم ...صبر ...

چهارشنبه یکم تیر ۱۴۰۱ ۱۱:۹ ق.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو