برای بار یک ملیون و هزارم مسابقات عطش میخوانم . اینکه یک کتاب بتوانه منو جذب خودش کنه خیلی سخته و وقتی جذب کنه ...تا تک تک حروفش رو حفظ نکنم ولش نمیکنم ...
برای همین توی اتاق کار تمیزم سنگر گرفتم ...کتابها رو ردیف چیدم و قشنگ شده ...
خیلی وقته وقتی خونه ام رو تمیز میکنم عکس نمیگیرم ...
شاید یه روز گفتم چرا این روزها اینقدر خسته ام و بریدم ...انقدر که به همه چیز متصل میشم برای امید ....شاید وقتی گفتم شما بگید واقعا لی لی ...واقعا اون روزها اینقدر سخت می گذشت ؟!
و من بگم اره من سی ساله ی خیلی غمگین بودم اما هیچ کسی توی اطرافیانم نفهمید ....من چقدر گریه کردم ...
امروز میشه چهار ماه کامل ...که هر روزش ...قسم می خورم هر روز حتی روز جراحیم و عید گریه کردم ...امروز میشه چهار ماه ...من تقلا کردم همه چیز رو درست کنم و هنوز نتوانستم کلمه راضی ام به رضای خودت رو بگم ...
نفسم می گیره ...دیگه سه تا پاف اسپری لازم هست تا باز بشه ولی هنوز نتوانستم بپذیرم و به خودت پناه می برم از این امتحان ...بگذر از بنده ات و با دل من راه بیا ...لطفا ...من خیلی ضعیف تر از جنگیدن با تو هستم ...تو خدایی ...








