روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

فهمیدم چرا کسلم ...

رفتم یه کتاب باز کنم و اتفاقی کتابی باز شد به اسم شالگردن کوچولو ...یه قصه برای کلاس اولی ها و تازه فهمیدم دلم براشون تنگ شده ...خیلی خیلی خیلی خیلی تنگ شده ...انگار دلیل صبح بیدار شدنم رو از دست دادم ...دلیلی بخشی از روزم رو ....

دلم برای صورتشون برای شیطنت هاشون ...برای جیغ قبل زنگ تفریح ...برای الکل زدن ...برای شعر خواندن ...برای نامه های کوچولوشون ... ...برای همه چیز تنگ شده 

بخش مثبتش اینکه هرسال میتوانم بچه های شش ساله تحویل بگیرم و عشق کنم ...

بخش منفی ایش اینکه دلم برای بچه هام تنگ شده اما بچه های من نیستن ...

اگر بدانید دخترهام چقدر خوشگل و باسلیقه بودن ! یادشون داده بودم پای هر برگه ایی رو نقاشی بکشند و بگن دختر سلیقه داره ! یادشون داده بودم دختر بودم یه حس خوبه ...یه نعمت ...هر بار سوره ی کوثر می خواندم می گفتم یه سوره فقط بخاطر شما دخترها تو قران هست ...معنی اسم شون رو می گفتم و یادشون می انداختم چون خیلی با ارزش اند این اسم های قشنگ رو دارند ...صداشون می زدم گل بهاری ...شبنم خوشبو ...پ

دوست شون داشتم ...حق دارم کسل باشم ...کاش یه بچه داشتم ...یکی برای خودم ...چرا از نعمت مادری محرومم خدایا !؟ میشه توی محبتت یه بچه هم به من عطا کنی ...یه دختر برای خودم ؟!

یکشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۱ ۹:۲۷ ب.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو