روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

صبح مثل یه رعد و برق یک باره رضا گفت بپوش بریم شهرستان دل مامانم تنگه !

خوب یک سال و سه ماه هست نرفتم پس گزینه نمی ام نداشتم ...وسایل رو جمع کردم و دقیقا در مرحله ی چه خاکی باید توی سرم بکنم بودم  چون اکثر لباسا توی لباسشویی داشتن همون موقعه شسته میشدن !

که گفت بی خیال نمی ریم ...هفته ی دیگه یا دو هفته ی دیگه ...

دیگه برام قطعی شد برم دو دست لباس خنک و یک دست لباس تابستونی بخرم هم برای خودم و هم برای همسر جان ...به قول قدیمی ها غذا رو برای خودت می خوری ...لباس رو برای مردم می پوشی ...دوست دارم شیک باشیم ...اکثر مهمونی ها هم حتما ست لباس می پوشیم و اراسته هستیم اما لباس تابستونی شیک نداریم مال سالهای پیش هست ...پس باید لباس بخرم  که حالا چه شمال و چه خونه ی مادرشوهر جان بپوشم ...تصمیم گرفتم خریدهای جانبی مثلا اگر مانتو گرفتم کیف و شال و کفش رو نادیده بگیرم و اول یه چیزی بخرم که داشته باشم ...

در هر صورت خدایا مهربونم چی میشه ماهم ماشین داشتیم که الان دغدغه ایی نبود ؟!

میدونم شما خیلی خدای خوبی هستی و به بنده هات بهترین ها رو میدهی ...پس من به عنوان بنده ات سعی میکنم تلاش کنم و پس انداز کنم شما هم اسباب خرید ماشین رو برام فراهم کنید 

ممنونمممم !

بگید ان شا الله !

جمعه سیزدهم خرداد ۱۴۰۱ ۱۲:۱۴ ب.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو