اصلا یادم نمی اد در مورد دوستی که توی عید عقدش به هم خورد نوشتم یا نه ...در هر صورت بعد ما رفتیم تا با خانواده ی بسیار معرکه و با فرهنگ دختر خانم صحبت کردیم و مهلت گرفتیم برای کمی فکر بیشتر ...
مادر پسره در حد گریه کردن ناراضی به ادامه ی وصلت هست اما دختر و پسر هم رو می خواهند ...خانواده ی پسره دیگه دست اخر به من و رضا گفتن به نیابت از انها فردا همراه پسرشون بریم تا شرایط جدید خانواده ی دختر خانم رو بشنویم ...
دلم به رفتن نیست ...هرچند رساندن دو تا دل خیلی ثواب داره اما ...احساس میکنم بیش از حد دخالت کردیم و این زندگی موانع زیادی داره
با این حال خودم رو می بینم که توی ذهنم دارم لباسهای فردام رو انتخاب میکنم که چی بپوشم . چی بپوشم که در عین رسمی بودن زیبا هم به نظر برسم و وجهات خواستگاری مجدد حفظ بشه .
شاید عصری رفتم یه دامن مجلسی خریدم . یه چیزی که باید داخل کمد هر خانمی باشه و اینکه کفش های پاشنه دار قهوه ایی رنگم رو هم اوردم چون یه شومیز اجری رنگ دارم که قشنگ هست و میشه فردا پوشیدش
عنایت بفرمایید من همونم که میگه نمیرم نمیرم !
و سه روز همه رو کلافه کرد ...انقدر که داماد گفت چرا می ایی ...من می ارمت !








