قرار شد زنگ بزنیم به دوست هامون که ماشین دارند ببینم کدوم می ایند نمایشگاه
یادمه نمازخانه ی دانشگاه دور بود همیشه ارزو میکردم بال داشتم که راحت میرسیدم انجا الانم ارزو میکنم کاش بال داشتم میرفتم نمایشگاه البته بگم سر نمازخونه ..رفتم اتاق نابینایان رو پیدا کردم یه راهروی باریک داشت همان جا روی روزنامه قامت می بستم بعد یه مدت روزنامه و مهر را گذاشتم انجا ...کم کم شد نمازخونه ی تنبل هایی که بال ندارند
الانم هوا خوبه می توانم جمع و جور کنم و حوالی چهار راه بیفتم ...این طوری پنج مصلی هستم و هشت و نه هم برمیگردم ...می توانم هم شنبه صبح زود تنهایی برم که احتمال این از همه بیشتره هم تا اون روز حقوق گرفتم دستم باز تره ...هم اینکه تنهایی توی هوای صبح یه حس دیگه داره ...من و رفیق شفیقم هدفون هام ...
+خونه نامرتب هست منم بیخیال ...تابستان گرم و طلاییم رسما دو روزه شروع شده باید ازش خوب استفاده کنم وگرنه چشم رو هم میگذارم قطار فسقلی های تازه پیاده شدن توی کلاس کوچیکم ...جوجه طلایی های پر از شور زندگی تازه !








