به رضا گفتم می ایی بریم نمایشگاه کتاب ؟
یه دنیا ناز کرده ...نق میزنه ...غر میزنه ...میگه خسته ام ...میگه بی رمقم ...میگه حال ندارم
نمیدونم چرا خودم رومعطلش کردم ؟ شاید هم امروز ماندم و شنبه رفتم ...شایدم الان پس انداز های کاغذیم یعنی عیدی هام رو برداشتم و رفتم با یک مشت کتاب برگشتم ...کتاب های قشنگ ...هدیه ی روزهای تنها یی...
دوست دارم برم اما دوست دارم یه دوست داشتم .
سال دیگه همکارم میره ...امیدوارم جاش یه دختر مثبت و پر انرژی مثل خودم بیاد ...یکی که عاشق بچه هاست و ایده های خلاقانه رو دوست داره نه یکی از اول پر از انرژی منفی هست ...یکی که همین اطراف بشینه و با هم دوست بشیم و بریم گشت و گذار ...مریم دیگه نمی اد بریم ...نمی دونم چرا !؟ حالا اصلا مگه مهم هم هست ؟!
اگر رفتم نمایشگاه میگم چه کتابهایی خریدم .
خدایا میشه حقوق ها رو بریزند !؟








