روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

به رضا گفتم می ایی بریم نمایشگاه کتاب ؟

یه دنیا ناز کرده ...نق میزنه ...غر میزنه ...میگه خسته ام ...میگه بی رمقم ...میگه حال ندارم 

نمیدونم چرا خودم رومعطلش کردم ؟ شاید هم امروز ماندم و شنبه رفتم ...شایدم الان پس انداز های کاغذیم یعنی عیدی هام رو برداشتم و رفتم با یک مشت کتاب برگشتم ...کتاب های قشنگ ...هدیه ی روزهای تنها یی...

دوست دارم برم اما دوست دارم یه دوست داشتم . 

سال دیگه همکارم میره ...امیدوارم جاش یه دختر مثبت و پر انرژی مثل خودم بیاد ...یکی که عاشق بچه هاست و ایده های خلاقانه رو دوست داره نه یکی از اول پر از انرژی منفی هست ...یکی که همین اطراف بشینه و با هم دوست بشیم و بریم گشت و گذار ...مریم دیگه نمی اد بریم ...نمی دونم چرا !؟ حالا اصلا مگه مهم هم هست ؟! 

اگر رفتم نمایشگاه میگم چه کتابهایی خریدم . 

خدایا میشه حقوق ها رو بریزند !؟

پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۱ ۱۱:۷ ق.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو