امدم خونه ی پدری...
صبح تو بغل رضا بیدار شدم و اینکه مراعات میکنه چطور بغلم بگیره که در عین کمتر اذیت شدن ارامش پیدا کنم خوبه...
خوبی دیگه اینکه هیچ کدوم تمایلی به کش اوردن مشاجره نداریم و شاید رفتارها و سردی های عادی برای بقیه برای من دلتنگی اور باشه...
با این حال صبح یکم اذوقه جمع کردم و امدم اینجا... عجیب اینکه اعصاب ارام چقدر میتوانه در کاهش درد موثر باشه... هنوز مسکن نخوردم و درد در حاله تحمل ه...
تا شب میمونم و اگر از پس ترس تنهایی شب تو خونه خوابیدن بر بیام شاید تا شنبه هم ماندم...
اینجا تی وی کلا روی جم مستقره... از صبح کلی کوشم سلطان دیدم
حس میکنم تعطیلات عید با سرعت نور در حال گذره... با این حال شکایتی ندارم
چهارشنبه سوم فروردین ۱۴۰۱ ۱:۸ ب.ظ ...








