روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

شیرینی کشمشی ها فاجعه بود ...خوشمزه هست اما شیرینی کشمشی نیست ...اصلا به امتحان کردنش نمی ارزه ...

عصر دوباره رفتم یه دکتر دیگه از این یکی بیشتر خوشم امد ...دکتر و تاریخ و بیمارستانم رو عوض کردم ...ده روز دیگه ان شا الله جراحی دارم ...گفت اگر بدن خودت قوی باشه اصلا نقاهت سختی نداری ...بسی خوشحال شدم ...ان شا الله خیره ...

صحبت های دکتر اولی را گفتم که چهل هشت ساعت دراز کش و یک هفته استراحت مطلق ...

گفت نه از این خبرها نیست ...اگر خونریزی نداشته باشی حتی ممکنه عصرش مرخص ات کنم ...

به دکتر گفتم از نقاهت می ترسم جوجه ها نباید بفهمند من مریضم ...

گفت نگرانش نباش ...شنبه صبح سرکلاست هستی ...

امیدوارم همین بشه ...البته هفته ی دیگه تمام فیلم هام رو براشون میگیرم . 

+دیشب یازده خوابیدم ...امشب احتمالا الان نمازم رو بخوانم برم جلوی تی وی و یه چرت بزنم ...

+کاش زودتر عید برسه ...

 

امروز توی مطب دکتر نماز خواندم ...چاره ایی نداشتم ساعت چهار رفتم و قرار بود چهار و نیم نوبتم باشه اما یه خانم تنها با نی نی کوچولوش امده بود ...نوبتم را دادم به ایشون و حواسم به نمازم نبود ... یک ساعت طول کشید تا نوبتم بشه بعد هم باید بر میگشتم نمازم قضا میشد ...یعنی یه طوری ادما نگاهم می کردن حس کردم تو قلب ونکور دارم نماز میخوانم ...البته دیدن اینکه یکی با ساپورت و پیراهن بره وضو بگیره و بعد روی یه تیکه کاغذ سجده کنه جالب بود برای همه ...شاید برای هم چپ چپ نگاهم میکردن ...

+کاش رضا هم می توانست اندازه ی من زیبایی های زندگی رو ببینه و ازش لذت ببره ...کاش اینقدر نگاهش صفر و صد نبود ...

+خدای مهربون مراقب زندگیم باش ...

+امروز فهمیدم لاغر شدم کاش ده کیلو کم کنم ...

+دکتر امروز گروه خونم رو پرسید راستش یکم ترسیدم . 

یکشنبه هشتم اسفند ۱۴۰۰ ۹:۳۸ ب.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو