رضا با مامانم حرف زد هر دوتا در حالی که داشتن می مردن با هم حرف زدن ...رضا گفت اجازه نمیدهم جراحی کنه ...مامان دروغ میگه خطر مرگ داره براش !
مامانم گفت باهاش برو دکتر اگر اون طوری بود منم نمی گذارم ...
قرار شد فردا با هم بریم دکتر ...
کاش هر دوتا شون میدونستن چقدر خسته ام !
دوشنبه دوم اسفند ۱۴۰۰ ۷:۴۸ ب.ظ ...








