روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

کل دیروز رو خونه ی مامانم بودم . چقدر توی عوض شدن روحیه ام موثر بود .

گفتم برامون تربت کربلا رسیده !؟ به نیت شفا ازش خوردیم ...متوسل شدم به حضرت زینب ...بعد مادر یکی از شاگردهام دکتری رو معرفی کرد گفت کاملا مذهبی هستن ...ان شا الله خیره ...امروز میخواستم برم مطب اما باید می رفتیم فروشگاه ...

مامانم از من خواهش کرد تا نظر سه تا دکتر رو در مورد شدت و سختی جراحی بدانم ...قبول کردم اما به انها نگفتم تصمیم ام کاملا جدی هست که دو هفته مانده به عید جراحی رو انجام بدهم ...ان شا الله فردا بردم دکتر و خانم دکتر برای هفته ی اینده به من تاریخ بدهند ...

ان شا الله این جراحی به خیر بگذره ...میدونم سخته اما چاره ایی نیست ...

 

دلم عمیقا ارامش زندگیم رو میخواهد ...میخواهم بفهمم رنج این امتحان تمام شده ...میخواهم بدانم این مدت تقلا و بی تابی اما ماندن نتیجه بخشه ...

بنا شد کابینت ها را اون سمت سال عوض کنیم ...البته عوض کنم نه عوض کنیم ...امیدوارم خیر باشه ...

+خواندن کتاب کیماگر رو شروع کردم . رضا گفت قبلا خوانده اش ...فشار عصبی به هر دودتامون وارد شده من جیغ میکشیدم وگریه میکنم ...رضا سر درد میگیره و کم حرف میشه ... خوابیده بود روی مبل منم یه چند صفحه رو براش خواندم میگه من حاضرم هر قدر پول لازمه برای پادکست هایی که صدای تو رو داره بدهم ...میتوانی اینو به عنوان شغل دوم داشته باشی ...برای باز هزارم پرسیدم به نظرت صدای من خوبه !؟  لبخند زد . 

+ مولانا از شمس پرسید پس زخم هایمان چه ؟ و شمس پاسخ داد نور از همان زخم ها وارد میشود ...این اندوه طاقت فرسای این چهل و چند روز ....این اندوه باز کمکم کرد متوسل بشم و از لی لی که توی منجلاب داشت غرق میشد نجات پیدا کنم ...

+پسر بزرگه به قد 170 رسیده ...نمی گم با دیدنش ذوق از سر و رخم نمی چکه ...بهش گفتم تو مرد خوبی میشی از انها که ناز زن شون رو میکشه ...گفت نمی خواهم هیچ وقت زن بگیرم ...گفتم اگر یه کار خوب و یه زندگی خوب داشته باشی یه زن خوب می توانه نور زندگیت باشه ...نگاهت به ازدواج مثل هم سن هات نباشه ...پاتنر نخواهد ...همدم و مونس بخواه ...نگاهم کرد و عمیقا فهمیدم درک کرد چی میگم ...و من عمیقا دلم از اینکه دیگه یه پسر سه ساله ی استخوانی وروجک ندارم گرفت ...امیدوارم معنی زندگی رو درک کنه ... گفتم همیشه یادت باشه بعد از ازدواج ات هر قدر زن ات رو خوشحال کنی زندگی خودت خوب میشی و خودت خوشحالی ...بغلم کرد و گفت دوست دارم ابجی من ...دوست دارم ...

شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۰ ۱۱:۵۲ ق.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو