روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

امروز فهمیدم یه جراحی سنگین لازم دارم ...یعنی تنها دریچه ی امیدم به مادری یه جراحی دو ساعته با  نیاز چهل و هشت ساعت به تحت نظر بودن در بیمارستان به صورت دراز کش مطلق و دو هفته ی کامل زل زدن به سقف ه ... 

وقتی برای مامانم گفتم جمله ی خودم رو گفت کاش دنیا رو یه جور دیگه ساخته بودن ...چرا تو !؟ 

و وقتی رضا فهمیدم فقط یه کلمه گفت جراحی که زندگیت رو به خطر می اندازه !؟ نه ! نه ! نه !

 

چرا رضا نمی فهمه چه مستاصل نیاز به یک بچه دارم !؟ چرا نمی فهمه چه اندوهگینم از هر بار دیدن اون هجوم خون ...چرا نمی فهمه اینکه باید تا خرداد ماه صبر کنم تا با تعطیلی مدرسه بتوانم این میزان نقاهت رو تحمل کنم کشنده ترین زمان ممکنه و چرا نمی فهمه ...ریسک عمل بالاست برایم خیلی نوید بخشه ...من خیلی خسته ام رفیق ...یه پرنده ی کوچیک می خواهم که به دنیا پا بندم کنه ...یه مه نگار توی قفس که وقتی دارم هوشیاریم رو از دست می دهم بگم وای اگر من نباشه چی به سرش می اد و سعی کنم خودم رو به سینک برسونم یه لیوان اب بخورم و برم درمانگاه و بفهمم یه سکته ی کوچولو ی مغزی کردم که چون خیلی خوشانسم از چشمم عبور کرده ....

 

+مهمون داشتیم ...یه پیراهن خونگی پوشیدم و فهمیدم چقدر لاغر شدم ...

+یک ذره ...دقیقا یک ذره از خاک خود خود کربلا برامون رسیده ...از خود خود کربلا ...درحالی که هیچ امیدی نیست و همه جا تاریکی ه ...امام حسین همون نور زیبا از پشت یه خروار خاکه که روی تو  و بدن دردمندت ریخته پیداست ...وقتی متلاشی شدی ودیگه نمی خواهی بلند بشی ...خوش بحالت رضا ...بهت غبطه می خورم ...میان این همه تاریکی ...هنوز اینقدر عزیزی که برات از کربلا تربت بفرستن ...اخ رضا ... توی اون پیاده روی هات چی توی دلت می گذره که امام حسین اینقدر دوست داره ... من و تمام اعمالم ...تمام دخان ها و یاسین ها ...تمام اش ...این دریچه ی نور رو نداریم ...چه خوش سعادتی تو !

چهارشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۰ ۸:۴۸ ب.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو