اعتراف میکنم اون همه اسکوات رو حرام نکردم و اثرش هنوز روی رانهام هست ...الان که لگ پوشیدم این معلوم شد ...بلند شدم برای خودم تخم مرغ اپز کردم از دیروز ساعت چهار که هشت قاشق دمی گوجه خوردم و بعد یک نصفه لیوان شیر دیگه چیزی نخوردم ...باید از خودم تکثیر کنم ...
یکی که توی اندوهش غرق و نمیدونه این بلا چطوری سر زندگی کوچیک و خوشبختش امد
یکی که معلم شادابی ه که نمی گذاره بچه هاش بفهمند تو فاصله ایی که انها کاربرگ حل کردند خانم معلم یک دل سیر گریه کرده ...
یکی که حق میده عصبانی باشه و داد میکشه و ساعت چهار صبح با رضا جر و بحث میکنه
یکی که قوی و صبوره و میگه پاشو یه چیزی بخور ...پاشو موهات رو شونه بزن ...می گذره ...تو می گذری ازش ...مگه بدترش رو نداشتی ...به عید 98فکر کن ...به وقتی که توی سالگرد اول ازدواجت همسرت بیکار بود ...
یکی که میگه بیا بغل خودم ...فقط من میدونم چقدر تنهایی ...بعد در گوشم میگه یادته عید 94 بود ...یادته زنگ زد و گفت عاشقتم ...با من ازدواج کن ...یادته پشت گوشی فقط اشک ریختی و بعد گفتی نمی توانی ...یادته اینو گفتی چون بابا توی بیمارستان بود و تو نمی خواستی قلبش بیشتر اذیت بشه !؟ یادته از میدان فردوسی تا بیمارستان مداین پیاده امدی و اشک ریختی ...یادته اون موقعه فقط یه بیست و سه ساله توی سال اخر ارشد بودی که رفته بودی پروپزال تحویل بدهی ... یادته توی راه برگشت از بیمارستان چشم ات افتاد به نیمکت های خیابان غریب ...یادته خودت رو یادت امد که یه نوزده ساله ی تنها و بی پناه بودی که شب عروسی عشقش بود ...یادته !؟ تو تمام اون روزها چقدر تنها بودی !؟ الانم همونه ...تنهایی اما دوام می اری چون سال 70 وقتی قرار نبود دوام بیاری یه شش ماه و نیمه ی نارس ...دوام اورد ...دوام بیار ...مهم نیست برای چی ...مهم اینکه تا وقتی محکوم به زندگی هستی باید دوام بیاری ...
این یکی قوی ه اگر نبود من به فنا می رفتم ...








