از وقتی یازده سالم بوده نوشتم پس باز می نویسم ...
ماه بی اندازه مزخرفی رو گذراندم و این اولین شبی که بعد از یک ماه بدون گریه میخواهم بخوابم ...مساله بچه نیست ...مساله زندگی ایی هست که برام سخت شده و دلم نمیخواهد از جزییاتش بگم ...
امروز سعی کردم به خودم بیام ...میخواهم بگم من یه دختر بیست و چهارساله بودم که روز خواستگاری رضا گفت وای یه بار دیگه بگو چند سالته ؟! چرا شبیه سی و پنج ساله ها هستی ...
یه موجود فوق العاده متکبر که شش سال پیش قبول کرد متاهل بشه تا نترسه ...تا به خودش بگه من جا نزدم ...من ادامه دادم چون به شدت می ترسیدم ازدواج برام یه قمار باشه
امروز به خودم امدم و میخواهم اون دختر رو باز برگرداندم ...چیزی در زندگی زناشویی از من کم شد ...چیزی به اسم غرور و من مداوم انرا زیر پوشش عشق و از خودگذشتی و تلاش برای حفظ همه چیز مخفی کردم ...
امشب به موهای طلایی نگاه کردم و دیدم چقدر زیباست ...به بدنم بعد از مدتها و دیدم حتی با وجود یکم پهلو قشنگه ...من یه دختر سی ساله با سایز 38 هستم که سالهاست توی این سایزم ...چیزی حدود پانزده سال و این یعنی من به بدنم اهمیت دادم ...به چشم هام نگاه کردم و دیدم مثل ماه می درخشه ...و گونه هام که قشنگ تر از این نمیشد و به قول تو لبخندت ... بله این لبخند که باعث این صورت مهربون شده ! امشب توی اینه نگاه کردم و به جای دیدن ایرادها از بدنم و صورتم خوشحال بودم ...
میخواهم باز روی خودم متمرکز بشم هرچند این سالها هم عقب نشستم ...از یه دختر نوجوان به یک زن متاهل همه فن حریف تبدیل شدم که هرکاری رو به زیبا ترین شکل انجام میده ...درس خواندم ...کتاب خواندم ...کارمندم ! من الان خیلی خیلی فوق العاده تر از بیست و چهارسالگیم هستم ...من الان زنی هستم که مراقب زندگیش هست ...تحمل میکنه و صبر رو یاد گرفته ...من یه دوست خوب برای شریک زندگیم هستم و شریک زندگیم اگر بخواهد یه مدت توی خلوت خودش باشه این حق مسلمش هست ...مثل من که حق دارم از تو براش بگم ...مثل من که شش ماه تمام انقدر کنارش نبودم که یه شب توی خواب بیدار شدم و دیدم داره بوسم میکنه و میگه دلم برای عطر تنت تنگ شده ...
تنها راه مراقبت از شریک زندگیم اینکه باز روی خودم تمرکز کنم ...باز برای خودم زندگی کنم ... برای خودم ...چیزی که رضا همیشه سعی کرده توی زندگی برام حفظ کنه ...اونکه میگه بی خیال غذا پختن اگر دوست داری رمان بخوانی بخوان ...
چرا من این حق رو ازش میگیرم ...
رضا الان بچه نمی خواهد ...می ترسه یا هرچی ... حق داره ...باید به حق اش احترام بگذارم...
میخواهم از حقوق و عیدیم استفاده کنم و ان شا الله برای عید دو دست لباس مهمانی خیلی خوشگل بخرم ...چندتا پیراهن که توی مهمونی ها خوشگل باشم و چند دست لباس تو خونه ...میخواهم برم و یکم لوازم ارایش بخرم ...میخواهم باز بشم دختری که صبحش رو با ارایش شروع میکنه ...
تمامش هم از دیدن موهای طلایم شروع شد ...موهایی که روزی دوستش نداشتم ...
می پذیرم تو خدای منی ...می پذیرم هستی و می پذیرم در هر شری یه خیری هست !








