دیروز خیلی خیلی دلم گرفته بود ...یکم با رضا مشاجره داشتیم و بعد من از خونه زدم بیرون ...توی راه داشتم گریه میکردم که حواسم نبود دارم از خیابان رد میشم نزدیک بود یه ماشین به من بزنه و بعد یه پسر روی موتور گفت چکار میکنی !؟
به صورتش نگاه کردم ...صورت تو رو داشت ...همون موهای فرفری طلایی و همون چشم های سبز تیره ... همون نگرانی توی چشم های تو ...
انگار خودت بودی ...خود خودت ! انگار تو بودی ...لعنتی ...
جرا بعدش گفت بیشتر مراقب باش
چرا بعدش رفت ...ا
اما من ماندم ...قلبم همان جا مانده ...وسط همون خیابان ...
خدا دلتنگی بنده هاش رو میبینه !؟ میبینه و مرهم میشه ...چطور میشه میان این همه ادم یکی که دقیقا شکل تو ه اینو رو بگه ؟ چرا ...
من بی تو دارم توی این دنیا چه غلطی میکنم ؟ بعد یکم گشتم برای خودم بستنی خریدم ...مثل بچه ایی که بهش امپول زدن یادم میادم چی بین من و رضا گذشته و تو رو دیدم ...بغض میکردم بعد انگار فراموش میکردم ...رفتم شهر کتاب ...رفتم گشتم ...عکس گرفتم ...رفتم و سعی کردم شاد باشم ...سعی کردم اما خیلی کار سختی بود ...








