کلاس امروز تموم شد . یک هفته ی کامل دیگه گذشت ...
امروز حسابی از این فسقلی ها کار کشیدم اول کلاس خواهش کردم با من همراه باشد چون نه تا از دوست های شما مریض اند و این نزدیک یک سوم کلاس هست ...در کل شش تا دختر مستمر ازاد دارم و باقی همیشه در صحنه کرد .
حدود بیست یک نفر کاملا با من همراه شدند و کلاس خوبی شد . چندتا تمرین حل کردیم و بعد ریاضی
اخر کلاس رفتم توی خصوصی یه تعداد و بابت اینکه اینقدر معرکه اند تشکر کردم .
یکی شون برایم ویس گذاشت ارزومه یه روز یه معلم خوب مثل شما بشم .
این جونورها نمی دونند تمام بهانه ی زندگی من شدن !؟ تمام حسرت مادریم رو صداشون پر میکنه و حالا که لمس کردنشون برام ممنوع شده چطوری قلبم اتیشه !؟
+مدرسه ام و محیط خیلی قاطی و بدون پرستیژش رو دوست ندارم اما بچه ها رو دوست دارم ...اعتراف میکنم انرژی معلم ها واقعا منفی ه ...
+اخر هفته رسید هورای بلند !
+از دیروز سوپ دارم ...دیشب اخرشب تمام ظرفها رو شستم و گاز و سینک را برق انداختم و امروز صبح جارو برقی زدم و ظرفها رو جا به جا کردم الان خداروشکر کار خاصی ندارم .
+کتاب تلماسه به جایی رسیده که توی فیلم میدونم جای خوشایندی نیست ...برای همین یک هفته است نخواندم .








