روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

سقف ارزوهام خیلی کوتاه هست ...وقتی یه خونه ی هشتادمتری میبینم با خودم می گم وای چقدر بزرگه و دوست دارم یه خونه اینطوری بخریم ...با انگشت هام حساب میکنم هشتاد متر یعنی بیست متر بزرگتر ...بعد یه ویترین تجسم میکنم جلوی ورودی اشپزخانه ...که پر از ظرفهام هست ... 

به قول خواهرم امسال نه ...سال دیگه نه ...ده سال دیگه بلاخره میخریش ...از الان لذت ببر ...از همین امروزت ...

اما دنیام خیلی کوچیکه ...دوست دارم اون خونه رو داشته باشم با یک ماشین ...دوست دارم توی اون خونه یه دختر داشته باشم که اسمش رو بگذارم هانا ...یه دختر که روی دیوار اتاقش رضا درخت بکشه و روی سقف اتاقش ستاره های شبرنگ بچسبونم ...دوست دارم ...یه خانواده داشته باشم ...یه مامان که روی سالادش ذرت میریزه ...نه یکی که کاهو رو توی ظرف در قفلی خرد میکنه که باقی مانده اش رو راحت بگذاره توی یخچال ...

دوست دارم یه مامان تمام وقت توی یه خونه ی خوشگل و بزرگ باشم که تمام دغدغه اش ده صفحه بیشتر خواندن نیست ...یکی که جلوی تی وی پای برنامه های مزخرف نسیم با دخترش لگو بازی میکنه و بوی خورشت توی خونه اش می پیچه ...نه یکی که ساعت دو بیست و پنج برای دم گذاشتن برنج باخودش کلنجار میره ...دوست دارم از نور توی خونه ام لذت ببرم ....صبح ها پرده رو کنار بکشم تا نور بیفته روی قالی ...شب ها نور مهتابی خونه ام رو روشن کنه نه اباژور سالنی ...

اعتراف میکنم دیگه مثل سابق خونه ام رو دوست ندارم چون حس میکنم انقدر خوشگل نیست ... دوست ندارم خوشگلش کنم و هر روز پرده ی یه اتاق رو عوض کنم فقط کنم دچار روزمرگی اینجا شدم ...کاش می شد بریم یه خونه ی بزرگتر ...یه جایی توش خانواده بشیم ...الان دو تا دوستیم زیر یه سقف ...

سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۰ ۶:۴۷ ب.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو