روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

چند شب پیش وسط یه جهنم با ۴۰درجه تب توی یه شب تابستانی گیر افتاده بودم. 

توی خواب هفده ساله بودم. روی ایوان باباجون نشسته بود. صدای پارس شب سگ شکاری بابا جون رو میشنیدم و صدای قورباغه ها و صدای اب... بوی یاس امین الدوله که با گلهای محمدی و نسترن یکی میشد... بوی یونجه های تازه و هوای ملس دشت... اسمان شب را میدیدم... سیاه با سه مشت اکلیل چشمک زن... 

وسط، مرگ و زندگی بودم و تو رو می دیدم که یواشکی امدی مشتت رو باز کردی یه شب پره انجا بود که پذیرفته بود اسیر شده 

فقط یادمه لبخند زدی بعد بیدارشدم و گلوم طوری ملتهب شده بود که نفس نمیتوانستم بکشم... به سختی نشستم و اسپری زدم و اب عسل خوردم و فهمیدم من قبلا مردم و دیگه باقی زندگی فقط یه تقلا بر اساس نفرین بقاست... 

 

 

جمعه هشتم بهمن ۱۴۰۰ ۱۰:۱۷ ب.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو